مژدگانی دادن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مژدگانی دادن . [ م ُ دَ / دِ دَ ] (مص مرکب ) بُشر. بُشری ̍. ابشار. (تاج المصادر). تبشیر. مشتلق دادن . مژده لق دادن . مشتلقانه دادن . عطیه ای یا مالی به آورنده ٔ خبرخوش دادن . دادن عطیه ای به بشیر. دادن چیزی به مژده ور : ناداده مژدگانی و نادیده مژده ور دیدیم فر طلعت آن عالم هنر ما را به فرطلعت خویش آن سپهرفضل خود داد مژدگانی و خود بود مژده ور. سوزنی . گر ز آمدنت خبر بیارند من جان بدهم به مژدگانی . سعدی (طیبات ). مژدگانی بده ای دل که دگر مطرب عشق راه مستانه زد و چاره ٔ مخموری کرد. حافظ. مژدگانی بده ای خلوتی نافه گشای که ز صحرای ختن آهوی مشکین آمد. حافظ.