مژ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مژ. [ م َ ] (ص ) مهمل کژ از اتباع و مرادف او است . - کژمژ ؛ کج مج، که نقیض راست باشد. (شعوری ) (برهان ) (آنندراج ). کژ و معوج و ناراست . (ناظم الاطباء) : از لبم باد خزان خیزد که از تأثیر عشق چون از آن دندان کژمژ خوش بخندد چون بهار. سنائی . و رجوع به کژمژ شود.
مژ. [ م ُ ] (اِ) مژگان . (برهان ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (شعوری ) (مؤیدالفضلا). ◄ میغ و آن بخاری باشد تیره و ملاصق زمین . و هر چیزی که هوا را تاریک سازد. (برهان ) (آنندراج ). میغ و هر چیز که هوا را تاریک سازد. (ناظم الاطباء) (مؤیدالفضلا). وَشم . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). مِه .چیزی که هوا را تیره کند از قسم ابر که برروی زمین باشد. نزم . رجوع به میغ و مه و وشم شود.