مکرع
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مکرع . [ م ُ رَ ] (ع ص ) فرس مکرع القوائم ؛ اسب استوار دست و پای . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (از اقرب الموارد).
مکرع . [ م ُ رِ ] (ع ص ) شتر که سر خود نزدیک آتش گذارد پس گردنش سیاه گردد. ج، مُکرِعات . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء). و رجوع به مکرعات شود.
مکرع .[ م َ رَ ] (ع اِ) آبشخور. هذا مکرع الدواب ؛ یعنی اینجا موضعی است که چارپایان از آن آب خورند. ج، مکارع .(از ذیل اقرب الموارد) : بلاد خراسان خصوصاً که مطلع سعادات و مبرات و موضع مرادات و خیرات بودو منبع علما و مجمع فضلا و مربع هنرمندان و مرتع خردمندان و مشرع کفات و مکرع دهات . (جهانگشای جوینی ). - عنفوان المکرع ؛ اول آب . و منه حدیث معاویة: شربت عنفوان المکرع واراد به عز فشرب صافی الماء و شرب غیره الکدر. (از ذیل اقرب الموارد).