مکرمت
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مکرمت . [ م َ رُ م َ ] (ع اِمص، اِ) بزرگی و نوازش . (غیاث ). بزرگی و جوانمردی و مردمی و نوازش . (ناظم الاطباء). بزرگواری . مردمی . جوانمردی . کرم . کرامت . نواخت . مکرمة. ج، مکارم . (ازیادداشت به خط مرحوم دهخدا) : بخل، ضحاک و من فریدونم مکرمت ملک و من سلیمانم . روحی ولوالجی . گر به خوشخویی از تو مثلی خواهند مثل از خوی خوش و مکرمت او زن . فرخی . پیش او هم مکرمت هم محمدت حاصل شده ست هادم بخل او بود کو جود را عامر شود. منوچهری . همچون شکر به هذیه ٔ حجت کنون بشنو ز روی مکرمت بیتی دو سه . ناصرخسرو. در جهانش به مکرمت دست است بر سپهرش ز مرتبت قدم است . مسعودسعد. مکرمت را یکی درخت شناس که بر او برگ و بر، ز شکر وثناست . مسعودسعد. ای در ضمیر مکرمت از یاد تو نشاط وی بر طراز مرتبت از نام تو علم . عثمان مختاری (دیوان چ همایی ص ٣٢٦). ای مرتبت از حشمت تو داشته اجلال وی مکرمت از دولت تو یافته تمکین . عثمان مختاری (ایضاً ص ٤٤٢). گر صورت مکرمت ندیدی آنک بر او شو و ببینش . عثمان مختاری (ایضاً ص ٥٣٣). گر دهر بی رضای تو روزی به کس دهد زان مکرمت خورند ندم ابر و آفتاب . امیرمعزی (دیوان چ اقبال ص ٧١). روح را از مدد و مکرمت تست بقا همچنان کز مدد روح بقای صور است . امیرمعزی (ایضاً ص ١٠٥). به هر مقام همی بارد و همی تابد که ابر مکرمت و آفتاب احسان است . امیرمعزی (ایضاً ص ١٠٨). خاصه اندر حق این خادم که هست از مکرمت دیگران را یک ولینعمت مرا خود اولیا. سنائی . آن را از مؤنت فتوت و مکرمت شناسی . (کلیله و دمنه ). دو کف کافی او والدین مکرمتند از این و آن کرم و جود بی قیاس ولد. سوزنی . بر آسمان مکرمت از روشنان علم چون مشتری به نور خرد سعد اکبرم . انوری (دیوان چ مدرس رضوی ص ٣٢٨). ای جهان را بوده بنیاد از طریق مکرمت چون تو مستأصل شدی یکبارگی مدروس شد. انوری (ایضاً ص ٦٠٦). خواجه ٔ بنده ٔ خود را نه به تکلیف سؤال به مراد دل خود مکرمتی فرماید. انوری (ایضاً ص ٦٣٦). یک چند روزگار نه از راه مکرمت بر ما دری ز نعمت گیتی گشاده بود. انوری (ایضاً ص ٦٣١). عافیت دیده از جهان بربست مکرمت رخت از جهان برداشت . مجیرالدین بیلقانی . خود جود بود عنین هنگام مکرمت وانگه نه فرض داد و نه کابینش کرد ادا. جمال الدین عبدالرزاق (دیوان چ وحید دستگردی ص ٢١). تا شدستند کدخدای جهان خانه ٔ مکرمت خراب شده ست . جمال الدین عبدالرزاق (ایضاً ص ٥٧). رای او در کارهای خیر و راه مکرمت قائد وسائق هم از توفیق یزدان یافته ست . جمال الدین عبدالرزاق (ایضاً ص ٧٢). پدر مکرمت ز مادر دهر فرد مانده ست بینوا فردی . خاقانی . بی قوت ده اناملش نیست هفت اختر مکرمت مقوم . خاقانی . در هیچ چار شهر خراسان مکرمت کس پنج نوبه نازده چون سنجر سخاش . خاقانی . آن مصر مملکت که تو دیدی خراب شد و آن نیل مکرمت که شنیدی سراب شد. خاقانی . هر یک را به مکرمتی جمیل و موهبتی جزیل بنواخت . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ ١ تهران ص ٣٤٨). این همه سوابق مکرمت بر تو دارد. (مرزبان نامه چ قزوینی ص ٢٥١). نشان مکرمت جستم فلک گفت کنون مسندنشین دارد نشان را. ابن یمین . از خسروان نامجو چون مکرمت او راست خو ابن یمین را کس جز او نرهاند از بوک و مگر. ابن یمین . از خشکسال مکرمت اغصان فضل را در هیچ فصل نشو و نمایی پدیدنیست . ابن یمین . بمحض مکرمت نامتناهی الهی ... به کف کفایت و قبضه ٔ درایت عالی مکانی درآمد. (حبیب السیر چ خیام ج ١ ص ٦). - مکرمت کردن ؛ جوانمردی کردن . نیکی کردن : همه عدل ورز و همه مکرمت کن همه مال بخش و همه محمدت خر. ناصرخسرو. محمدت خر، که روز اقبال است مکرمت کن، که روز امکان است . مسعودسعد. من از حاتم آن اسب تازی نژاد بخواهم گر او مکرمت کرد و داد. سعدی (بوستان ).