میان تهی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
میان تهی . [ ت ُ ] (ص مرکب ) کاواک و میان خالی . (ناظم الاطباء). مجوف .مُسَحَّر. (منتهی الارب ). کاواک . اجوف . مجوف . میان خالی . پوک . پوچ . بی مغز. کرو. میان کاواک . (یادداشت مؤلف ). متخلخل : سبب آماسیدن وی آن است که او (ملازه ) متخلخل و میان تهی است . (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). چون طشت میان تهی است خاقانی زان راحتها که روح را باید. خاقانی (دیوان چ سجادی ص ٥٨٠). چون غاریقون کریه و منکر وز تربد هم میان تهی تر. خاقانی . در کار توام به صبر مفکن کارم کز صبر میان تهی تریم ما اینجا. خاقانی . به خنده گفت که سعدی سخن دراز مکن میان تهی و فراوان سخن چو طنبوری . سعدی . نادان چون طبل غازی بلندآواز و میان تهی . (گلستان ). همه دعوی و فارغ از معنی راست گوئی میان تهی جرسیست . سعدی .