میانجی کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
میانجی کردن . [ ک َ دَ ](مص مرکب ) توسط نمودن و وساطت کردن . ◄ واسطه قرار دادن . حکم کردن . (ناظم الاطباء). داور قراردادن : هر که را با کسی خصومت بود نزدیک او آمدندی تا او میانجی کردی . (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). ازین سودمندی بود زان زیان خرد را میانجی کن اندرمیان . فردوسی . هر آن کس که باشد خداوندگاه میانجی خرد را کند بر دو راه . فردوسی . سرت را نخواهد همی تن به جای میانجی کن اکنون بدین هر دو رای . فردوسی . و رجوع به میانجی شود. ◄ واسطه انگیختن : سپه به که برنا بود ز آنکه پیر میانجی کند چون رسد تیغ و تیر. نظامی . ◄ صلح دادن . (ناظم الاطباء).