میانداری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
میانداری . (حامص مرکب ) وساطت . میانجیگری . وساطت و توسط و شفاعت . (ناظم الاطباء) : پیش ازین رسم میانداری نمی آید ز من در دکان خود فروشی چند دلالی کنم . محسن تأثیر. بوی و گل دست در گریبانند به میانداری صبا سوگند. میرزا طاهر وحید. بکار خلق تفاوت ز هیج سر مگذار چو گژ موافق حق باش در میانداری . اسیر. - میانداری کردن ؛ وساطت . پا در میانی . شفاعت . میان دو تن یا دو گروه آشتی دادن : میان نداری و دارم عجب که هر ساعت میان مجمع خوبان کنی میانداری . حافظ. ای جوان لطف نما با همه دلداری کن با میانی که تو را هست میانداری کن . میرنجات . ◄ (اصطلاح زورخانه ) صفت و عمل میاندار. داور. (ازیادداشت مؤلف ). به اصطلاح کشتی گیران دو کسی که با هم کشتی گیرند آنها را از هم وا کردن و نگه داشتن که با هم زور نکنند. (غیاث ) : بهر کشتی آسمان سفله با افتادگان کرده پا را در میانداری چو پرگاراستوار. شفیع اثر.