میانگی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
میانگی . (ص نسبی، اِ) (مرکب از: میان + گی ) میانجی . واسطه . سبب . ذریعه . ذرعه . (یادداشت مؤلف ). ◄ (حامص ) توسط. (آنندراج ) (یادداشت مؤلف ). میانجی گری . وساطت . (یادداشت مؤلف ). - میانگی کردن ؛ وساطت . میانجی گری . میانجی شدن . توسط. (یادداشت مؤلف ): در میان زن و شوهر میانگی نکنید. (از امثال و حکم ).
میانگی . [ ن َ / ن ِ ] (ص نسبی، اِ) اوسط. (دهار) (ترجمان القرآن جرجانی ). وسطی . (ترجمان القرآن ). میانه : نخستین را تور نام کرد و میانگی را سلم و کهترین را ایرج ... پس چون افریدون بمرد این دو پسر مهترین و میانگی بر ایرج برخاستند و حرب کردند. (از ترجمه ٔ تاریخ طبری بلعمی ). آن را سه طبقه کرده بود زیرین چهارپایان را و میانگی آدمیان و زبرین مرغان را. (ترجمه ٔ تاریخ طبری بلعمی ). برادر میانگی گفت چرا نگفتی سبحان اﷲ. (قصص الانبیاء ص ٢٠٢). رجوع به میان شود. ◄ متوسط. (یادداشت لغت نامه ). ◄ معتدل . در حد اعتدال . نه افراط و نه تفریط، اوسط، میانگی و پسندیده تر. (دهار). ◄ انگشت وسطی . میانین . میانه . (یادداشت مؤلف ). ◄ واسطةالقلاده . واسطةالعقد: ام القلائد؛ میانگی زرین که در گردن بند بود. (مهذب الاسماء). ◄ (اصطلاح ریاضی و نجوم ) متوسط. اوسط. به اصطلاح امروزی، معدل . میانگین . (یادداشت لغت نامه ) : همی گویند که بر آن [ یعنی هندوان گویند بر آن یکی از اجزای زمان ] اندازه ٔ نفس مردم درست است بر کشیدن میانگی . (التفهیم ). ارتفاع میانگی کدام بود. (التفهیم ). و رجوع به معدل و میانگین شود.