میرآخور
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
میرآخور. [ خوَرْ / خُرْ ] (اِ مرکب ) میرآخر. جَشّار. (منتهی الارب ). داروغه ٔ اصطبل . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (غیاث ). آخور سالار. رئیس اصطبل و مهتران . امیرآخور. (یادداشت مؤلف ) : هندوی میرآخورش دان آن دو صفدر کز غزا هفت دریا را به رزم هفتخوان افشانده اند. خاقانی . میرآخوری تو چرخ را کار کاه و جو از آن کشد در انبار. نظامی . میرآخور دیگر و خر دیگر است نی هر آنکو اندر آخور شد خر است . مولوی . میرآخور گرچه در آخور بود هرکه او را خر بگوید خر بود. مولوی . بس که در اصطبلش آمد باخت اسب خویش را در تلاش خدمت میرآخوری سام سوار. محمد سعید اشرف .
میرآخور. [ خوَرْ / خُرْ ] (اِخ ) دهی است از دهستان قزل گچیلو بخش ماه نشان شهرستان زنجان، واقع در ٩هزارگزی جنوب خاوری ماه نشان با ١٣٠ تن جمعیت . آب آن از رود قزل اوزن و راه آن مالرو است . (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ٢).