میشی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
میشی . (اِخ ) دهی است از دهستان سیریک بخش میناب شهرستان بندرعباس، واقع در ٩٦هزارگزی جنوب میناب با ١٥٠ تن سکنه . آب آن از چاه و راه آن مالرو است . (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ٨).
میشی . (اِخ ) آدم نزد مجوس . میشه . مقابل میشانه، حوا. و گویند آن دو از گیاه ریباس از نطفه ٔکیومرث زادند. (مفاتیح ). همسر یا رفیق میشانه . (از یادداشت مؤلف ). همزاد میشانه که میشی و میشانه به نوشته ٔ بیرونی در آثار الباقیه به منزله ٔ آدم و حوا هستند در نزد ایرانیان . (از تاریخ سیستان، ذیل ص ٢ و آثارالباقیه ص ١٠٣). و رجوع ب-ه میش-ه و مشی-ه ش-ود.
میشی . (ص نسبی ) از میش . منسوب به میش . هرآنچه به میش (گوسفند) نسبت دارد: چشمهای میشی . (از یادداشت مؤلف ). اشهل . شهلا. به رنگ چشم میش . (یادداشت مؤلف ). ◄ (اصطلاح عامیانه ) رنگ سبز روشن . ماشی روشن . (فرهنگ لغات عامیانه ٔ جمال زاده ). - چشم میشی ؛ رنگی بین زاغ و قهوه ای در چشم . رنگ سبز روشن . ماشی روشن . (فرهنگ لغات عامیانه ٔ جمال زاده ). اشهل . شهلا. چشمانی به رنگ چشم میش . ◄ قسمی بادام به جهرم . (یادداشت مؤلف ). ◄ (حامص ) میش بودن . صفت و حالت میش داشتن، یعنی رام و بی آزار بودن . - امثال : میشی پیشه کن بگذار گرگی . (یادداشت مؤلف ).