میش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
میش . (اِ) گوسفند. گوسپند. مطلق گوسفند باشد خواه ماده و خواه نر. در مهذب الاسماء و منتهی الارب ذیل کلمه ٔنعجه آمده است ماده میش ؛ پس میش باید نر هم داشته باشد و دهار در کلمه ٔ العافظة می نویسد میشینه ٔ نر و بزینه . گوسپند اعم از نر و ماده در قدیم به معنی ضأن یعنی گوسفند می آمده است اعم از نر و ماده . گویا در قدیم میش به جنسی می گفته اند که امروز گوسفند می گوییم و اعم از نر و ماده و پشم دار است . و گوسفند اطلاق می شده است هم بر میش (یعنی گوسفند در معنی امروزی که پشم دارد) و هم بر بز اعم از نر و ماده . به عبارت بهترامروز بطور مطلق بر آنچه موی و پشم دارد گوسفند اطلاق می شود و در قدیم میش اطلاق می شده است و بالعکس در قدیم بر آنچه پشم دارد گوسفند اطلاق می شده است و این شامل موی داران این ها نمی شده است . بزل . میشینه ٔ مقابل بزینه . (از یادداشت مؤلف ). ضأن . (نصاب الصبیان ) (یادداشت مؤلف ) (ترجمان القرآن جرجانی ) (منتهی الارب ) (دهار). غریس . قرار. سَدَف . (منتهی الارب ) : کهن تخت را نام بدمیش سار سر میش بودی برو برنگار. فردوسی . چو تنگ اندر آمد شبانان بدید ابرمیش و بزپاسبانان بدید. فردوسی . بد آمد بدین خاندان بزرگ همی میش گشتیم و دشمن چو گرگ . فردوسی . سپردم مشک خود بادبزان را همیدون میش خود گرگ ژیان را. (ویس و رامین ). شد آن لشکر گشن پیش طورگ روان چون رمه ٔ میش از پیش گرگ . اسدی . ای پیر خداوند سگی را نپذیرد هرچند که خوانیش به میش، از تو بقربان . ناصرخسرو. گوی از همه مردان خرد جمله ربودی گر میش نزار تو بر این گرگ سوار است . ناصرخسرو. میش و بز و گاو و خر و پیل و شیر یکسره زین جانور اندر بلاست . ناصرخسرو. او را فرمود تا نر میشی را قربان کنند. (کشف الاسرار ج ٦ ص ١٨٢). بس کس که گاه حمله چو میشی بود ضعیف هرچند گاه لاف چو شیری بود ژیان . امیرمعزی . مباش غره و غافل چو میش سر در پیش که در طبیعت این گرگ گله بانی نیست . سعدی . هم میش را به عهد تو گرگ است مؤتمن هم کبک را به دور توباز است مستشار. سلمان ساوجی . هرهرة؛ آواز میش . هرط، میش کلانسال لاغر. رُمّاء؛ میش ماده ٔ سپید. (منتهی الارب ). - آب خوردن میش با گرگ (یا اباگرگ ) در یک جوی و یا (به جوی ) ؛ عدالت مطلق برقرار بودن . دست متعدیان و ستمگران از تعدی و ستم برضعیفان کوتاه بودن : جهان تازه شد از سر گاه اوی ابا گرگ میش آب خوردی به جوی . فردوسی . ز عدلش باز با تیهو شده خویش بیکجا آب خورده گرگ با میش . نظامی . - چنگال گرگ از میش گسستن ؛ رفع تجاوز و بیداد ظالم از مظلوم کردن : ورا خواندند اردوان بزرگ که از میش بگسست چنگال گرگ . فردوسی . - خویش شدن میش و گرگ ؛ کنایه از برقراری عدالت اجتماعی کامل و تفاهم ظالم و مظلوم : بدین هم نشان تاقباد بزرگ که از داد او خویش شد میش و گرگ . فردوسی . - گاهی گرگ و گاه میش بودن ؛ درشتی و نرمی با هم داشتن . سختگیری و سهلگیری بموقع نشان دادن : ترا کارهای بزرگ است پیش گهی گرگ باید بدن گاه میش . فردوسی . - گرگ و میش شدن هوا ؛ کمی روشن شدن هوا هنگام صبح . (یادداشت مؤلف ). - مرغ میش . رجوع به میش مرغ شود. - میش را به گرگ سپردن ؛ نظیر گوهر به دزد سپردن و گوشت به گربه سپردن، چیزی گرانبها و پر ارج را به دست طرار و دزد و نااهل دادن . - میش و گرگ به آبشخور (یا یک آبشخور) آوردن ؛ سخت پای بند عدالت بودن . در جامعه عدالت مطلق بر پای داشتن : جهاندار محمود شاه بزرگ به آبشخور آرد همی میش و گرگ . فردوسی . - امثال : سه میش تو خورده می شه داستان من گفته می شه . (امثال و حکم دهخدا). ◄ گوسپند ماده . (ناظم الاطباء). گوسفند دنبه دار ماده . (آنندراج ). مقابل قوچ . میش در قدیم به معنی ضأن یعنی مطلق گوسپند می آمده است اعم از ماده و نر، ولی امروز به معنی گوسفند ماده مستعمل است مقابل قچقار که گوسفند نر است . ام فروه ؛ گوسپند ماده ٔ میشینه که حداقل دارای سه سال باشد. (از یادداشت مؤلف ) : مر او را ز دوشیدنی چارپای ز هر یک هزار آمدندی به جای . بزو اشتر و میش را همچنین بدوشندگان داده بد پاکدین . فردوسی . ده هزار گوسفند از آن من به دست وی است میش و بره ... بفروشد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٤٠٦). ز غصه چون بره نالم که سوی میش گذاری که برنیارد شاخم بره نزاید میشم . خاقانی (دیوان چ سجادی ص ٩٠٨). پنبه در آتش نهادم من به خویش اندر افکندم قچ نر را به میش . مولوی . ◄ گوسپند نر. (ناظم الاطباء). ◄ میش کوهی . گوسفند وحشی . میش شکاری : بزرگان به بازی به باغ آمدند همه میش و آهو به راغ آمدند. فردوسی . همه کهترانش به کردار میش که روز شکارش سگ آید به پیش . فردوسی . از آن رفتن میش اندیشه خاست بدل گفت آبشخور اینجا کجاست . فردوسی . همانگه یکی میش نیکوسرین بپیمود پیش تهمتن زمین . فردوسی . ◄ قسمی عناب . (یادداشت لغت نامه ).
میش . [ م َ] (ع مص ) میشة. آمیختن پشم با موی . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). آمیختن بز موی با پشم . (المصادر زوزنی ). ◄ درهم کردن شیر میش را با شیر بز. (ناظم الاطباء). آمیختن شیر میش با بز. (المصادر زوزنی ). آمیختن شیر بز با شیر گوسفند. ◄ آمیختن هر چیزی . (منتهی الارب ) (آنندراج ). خلط. (المصادر زوزنی ). آمیزش و اختلاط. (ناظم الاطباء). ◄ آمیختن سخن . (المصادر زوزنی ). ◄ پنهان کردن بعضی از خبر را و آشکار کردن بعض دیگر را. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). پنهان داشتن بعض خبر و آشکار کردن بعض آن را. (آنندراج ). ◄ نیمه دوشیدن شیر پستان را. (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). نیمه دوشیدن . (آنندراج ). و رجوع به میشة شود.
میش . (اِخ ) برج اول از بروج دوازده گانه که برج حمل باشد. (ناظم الاطباء). برج بره .