میل
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مِ) [ ع. ] (اِ ص.)<BR>۱- خمیدن.<BR>۲- برگردیدن.<BR>۳- رغبت، آرزو.<br>
فرهنگ فارسی معین
[ ع. ] (اِ.) ۱- سیخ فلزی. ۲- یکی از ادوات ورزش باستانی که از چوب ساخته میشود.
(مِ) [ ع. ] (اِ ص.) ۱- خمیدن. ۲- برگردیدن. ۳- رغبت، آرزو.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
میل . [ م َ / م ِ ] (از ع، اِمص، اِ) خواهش و آرزو و رغبت . (ناظم الاطباء). رغبت و خواهش . (آنندراج ). خواهش و رغبت دل . (برهان ). توجه و اشتیاق و شوق و عشق . (ناظم الاطباء). توجه و به فارسی با لفظ انداختن و آوردن و دادن مستعمل . (از آنندراج ).توجه . (غیاث ) (برهان ). گراه و گرای . (ناظم الاطباء).گرایش . هوا. رغبت و خواست . رغبت در شخص یا شی ٔ. توجه قلبی . اراده . تمایل . (یادداشت مؤلف ) : ز آب خرد گر خبرستی ترا میل تو زی مذهب شاعیستی . ناصرخسرو. و گر آبی بماند در هوا دیر به میل طبع هم راجع شود زیر. نظامی . میلها همچون سگان خفته اند اندریشان خیر و شر بنهفته اند. مولوی . میل مو و رو و لعلش می کنی ای دل ولی میل مهر و مهر عشق و عشق خونخور می شود. کاتبی . لیک میخواهم که ندهد ذوالجلال از عفاف و عصمتش میل حرب . واله هروی (از آنندراج ). وقتی پادشاهی بود که او را به زندقه میل بود. (جوامعالحکایات ج ١ ص ٦٤). - با کمال میل ؛ در اصطلاح عامیانه با میل و شوق تام ؛ «با کمال میل دعوت شما را قبول می کنم ». - حیف و میل کردن ؛ خوردن . از میان بردن . بالا کشیدن . تصاحب کردن من غیر حق و صرف کردن : ظلم و جور و حیف و میل روا ندارد. (تاریخ قم ص ١٨٩). - میل داشتن ؛ آرزو داشتن و گراییدن . (ناظم الاطباء) گرایش داشتن . کشش داشتن . خواهانی داشتن : و گر میل دارد کسی سوی خاک ببرد ز خورشید وز باد پاک . فردوسی . هر آن جوهر که هستند از عدد بیش همه دارند میل مرکز خویش . نظامی . طالعش گر زهره باشد در طرب میل کلی دارد و عشق و طلب . مولوی . حکایت بر مزاج مستمع گوی اگر دانی که دارد با تو میلی . سعدی (گلستان ). میل ندارم به باغ انس نگیرم به سرو سروی اگر لایق است قد خرامان اوست . سعدی . چه کار اندر بهشت آن مدعی را که میل امروز با حوری ندارد. سعدی . آنان که به دیدار چنین میل ندارند سوگند توان خورد که بی عقل خسانند. سعدی . وشاقی پریچهره در خیل داشت که طبعش بدواندکی میل داشت . سعدی (بوستان ). - میل کردن ؛ گراییدن . یازیدن . (یادداشت مؤلف ) (لغت فرس اسدی ). انعطاف . تمایل . (یادداشت مؤلف ) : میل بین کان سرو بالا می کند سروبین کاهنگ صحرا می کند میل از این خوشتر نخواهد کرد سرو ناخوش آن میل است کز ما می کند. سعدی . - ◄ خوردن و آشامیدن . (ناظم الاطباء). خوردن در زبان ادبی متداول فارسی ؛ میل بفرمایید. میل کنید. ◄ محبت و مهربانی و مهر. (ناظم الاطباء). حب . محبت .(یادداشت مؤلف ). دوستی . هواخواهی . خواهش . توجه . گرایش : آخر بسیار مال بشکست و بسیار دلها سرد گشت و آن میلها و هواخواهیها بنشست . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢٦١). با هیچیک از ایشان میل و محبتی ندارد.(گلستان ). به شمشیر از تو نتوانم که روی دل بگردانم و گر میلم کشی در چشم میلم همچنان باشد. سعدی . ◄ اشتها. ◄ شهوت . (ناظم الاطباء). خواهش نفسانی . میل شهوت کر کند دل را و کور تا نماید خر چو یوسف نار نور. (مثنوی دفتر پنجم ص ٨٨). ◄ خمیدگی . (غیاث ). ◄ انحراف . انحراف و عدول . زور. کژی . (یادداشت لغت نامه ). - میل از کسی کردن ؛ روی برگردانیدن از وی : میل از این خوشتر نخواهد کرد سرو ناخوش آن میل است کز ما می کند. سعدی . - میل دادن ؛ اماله . اصغا. اضافة. (یادداشت مؤلف ). متمایل ساختن . برگرداندن و کج ساختن . - میل کردن از ؛ منحرف شدن از. انحراف جستن از. بگشتن از. فروگردیدن از. (یادداشت مؤلف ). - ◄ چسبیدن . (یادداشت مؤلف ). ◄ (اصطلاح فلسفی ) مبداء حرکت اجسام است به طرف بالا و پایین . میل عبارت است از کیفیتی قائم به جسد قابل شدت و ضعف که اقتضای حرکت کند و متکلمان آن را اعتماد خوانند و دلیل بر وجود میل آن است که ما چون زقی را منفوخ در زیر آب ساکن کنیم از او احساس مدافعه به بالا میکنیم و آن را میل صاعد خوانند و اگر سنگ را در هوا به قسر ساکن کنیم از او احساس مدافعه با زیر می کنیم و آن را میل هابط خوانند. (از نفایس الفنون ). میل طبیعی . ج، امیال و میول . - میل ارادی ؛ در اصطلاح فلسفه مبداء حرکت موافق با قصد و اراده است ؛ میل نفسانی . (از فرهنگ علوم عقلی تألیف دکتر سجادی ). - میل طبیعی ؛ در اصطلاح فلسفه ٔ قدیم مبداء حرکت اجسام است به طرف بالا و پایین . هر جسمی و هر عنصری دارای مرکزی خاص است که متمایل به آن می باشد چنانکه آتش طبعاً به طرف بالاو برخی را به طرف پایین کشاند میل طبیعی گویند. - میل غریب ؛ میل قسری . رجوع به ترکیب میل قسری شود. - میل غیرارادی ؛ در اصطلاح فلسفه ٔ قدیم آن است که بدون قصد و اراده انجام گیرد. مقابل میل ارادی . - میل قسری ؛ در اصطلاح فلسفه ٔ قدیم مقابل میل طبیعی است و آن محرکی است که بواسطه ٔ قاسر خارجی در اجسام حادث شود و اجسام را بر خلاف میل طبیعی آنهاسوق دهد. میل غریب . (از فرهنگ علوم عقلی تألیف جعفر سجادی ). - میل نفسانی ؛ میل اردای . رجوع به ترکیب میل ارادی شود. ◄ مقام بی شعوری و ناآگاهی از اصل و مقصد. (فرهنگ مصطلحات عرفا). ◄ (اصطلاح فلکی ) دوری شمس یا کواکب دیگرباشد از معدل النهار. (یادداشت مؤلف ). میل دوری بوداز معدل النهار سوی شمال و جنوب [ وقتی میل و عرض گفته شود ] و هر گه میل تنها گفته آید آن آفتاب را باشد یا درجه های بروج را از ایراک آفتاب از درجه ها جدا نشود. و اگر میل آن قمر باشد یا آن ستارگان رونده و ثابته چاره نبود از آنکه بدو منسوب کرده آید که گویند این میل فلان است . (التفهیم ص ٧٥). - میل اعظم ؛ میل بزرگ . میل کلی . رجوع به ترکیب میل بزرگ شود. - میل بزرگ ؛ میل آفتاب هم میل منطقةالبروج است و اندزه ٔ این میل بزرگ چنانکه ما به رصد یافتیم بیست و سه جزو است و سی و پنج دقیقه . میل اعظم . میل کلی . (از التفهیم ص ٧٦). - میل شمس ؛ غروب آفتاب . (ناظم الاطباء). - میل کلی ؛ میل بزرگ . میل اعظم . نهایت بعد دایره ٔ منطقةالبروج از معدل النهار. و آن ٢٣ درجه و ٢٧ دقیقه و ٣٠ ثانیه و نه دهم است . (آنندراج ). - میل و عرض ؛ میل دوری بود از معدل النهار از سوی شمال و جنوب . و از آن دایره باشد که بر دو قطب معدل النهار بگذرد. و عرض دوری بود از منطقةالبروج سوی شمال یا جنوب و زان دایره بود که بر دو قطب منطقةالبروج بگذرد. (از التفهیم ص ٧٥). محل غایت بعد منطقةالبروج از معدل النهار و مسافت آن بیست و سه و نیم درجه است . (غیاث ).
میل . [ ی َ ] (ع اِ) ج ِ میلة. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). رجوع به میلة شود.
میل . [ م َ ] (ع مص ) میلان . میال . ممال . ممیل . میلولة. برگردیدن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). چسبیدن . (ترجمان القرآن جرجانی ص ٩٧) (تاج المصادر بیهقی ). چفسیدن . گراییدن . یازیدن . گشتن . منحرف شدن . به یک سو شدن . (یادداشت مؤلف ). ◄ زدن . ضرب . (یادداشت مؤلف ). ◄ کج گردیدن شاخه ٔ درخت و وزیدن باد بر آن و چپ و راست جنبانیدن آن را. ◄ خمیدن و کج گردیدن دیوار. ◄ خمیدن از راه و کج کردن راه را و ترک کردن آن را. (ناظم الاطباء). ◄ از راه خمیدن . (منتهی الارب ). ◄ خمیدن . (منتهی الارب ) (غیاث ) (ناظم الاطباء). خم شدن . (یادداشت مؤلف ). ◄ برگردانیدن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). ◄ خمانیدن . ◄ به میانه ٔ راه رفتن . (منتهی الارب ). ◄ جنبیدن . (غیاث ). بجنبیدن . (المصادر زوزنی ). ◄ جور کردن حاکم در حکم و ستم نمودن . (ناظم الاطباء). جور کردن . (منتهی الارب ). جور و ظلم کردن حاکم . (یادداشت لغت نامه ). ◄ مایل شدن آفتاب به غروب یا فرو افتادن آفتاب از میانه ٔ آسمان . (منتهی الارب ). ◄ محبت داشتن . عشق و شوق داشتن . ◄ اشتها داشتن . (ناظم الاطباء). شهرت داشتن : به حلوا گرچه طبعت میل دارد گر افزون خورده باشی هم تب آرد. نظامی . - میل کردن ؛ اشتیاق داشتن و آرزو کردن و گرایستن . - ◄ رغبت کردن . (ناظم الاطباء) (یادداشت مؤلف ). رغبت . - ◄ منحرف شدن . منحرف گردیدن . کج شدن و متمایل شدن به سوی . روی آوردن به . (از یادداشت مؤلف ) : ترسم نکند لیلی هرگز به وفا میلی تا خون دل مجنون از دیده نپالاید. سعدی .
فرهنگ طیفی واژهدان
خواهش، اشتیاق، شوق، رای، سودا، تمنا، آرزو، ذوق، هوا، هواداری، هوس، کشش، احساس، تمایل، خواسته، خواست، خواهش، دلبستگی، عطش، اشتها اختیار، دستور آمال، درخواست، نیاز، وجود حق وهم تکانه حرص، مالپرستی، غارتگری، پرخوری گرایش، خم شدن ایجاد میل، عشوهگری، طنازی، اغوا، وسوسه، لوندی، ناز، کرشمه، محبوبیت
واژگان فارسی سره واژهدان
گرایستگی، گرایش، نامه، گرای، کشش، کامک، کام، دستیابی، خواهش، خواسته، خواستن، خواست