میل
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
میل . [ م َ / م ِ ] (از ع، اِمص، اِ) خواهش و آرزو و رغبت . (ناظم الاطباء). رغبت و خواهش . (آنندراج ). خواهش و رغبت دل . (برهان ). توجه و اشتیاق و شوق و عشق . (ناظم الاطباء). توجه و به فارسی با لفظ انداختن و آوردن و دادن مستعمل . (از آنندراج ).توجه . (غیاث ) (برهان ). گراه و گرای . (ناظم الاطباء).گرایش . هوا. رغبت و خواست . رغبت در شخص یا شی ٔ. توجه قلبی . اراده . تمایل . (یادداشت مؤلف ) : ز آب خرد گر خبرستی ترا میل تو زی مذهب شاعیستی . ناصرخسرو. و گر آبی بماند در هوا دیر به میل طبع هم راجع شود زیر. نظامی . میلها همچون سگان خفته اند اندریشان خیر و شر بنهفته اند. مولوی . میل مو و رو و لعلش می کنی ای دل ولی میل مهر و مهر عشق و عشق خونخور می شود. کاتبی . لیک میخواهم که ندهد ذوالجلال از عفاف و عصمتش میل حرب . واله هروی (از آنندراج ). وقتی پادشاهی بود که او را به زندقه میل بود. (جوامعالحکایات ج ١ ص ٦٤). - با کمال میل ؛ در اصطلاح عامیانه با میل و شوق تام ؛ «با کمال میل دعوت شما را قبول می کنم ». - حیف و میل کردن ؛ خوردن . از میان بردن . بالا کشیدن . تصاحب کردن من غیر حق و صرف کردن : ظلم و جور و حیف و میل روا ندارد. (تاریخ قم ص ١٨٩). - میل داشتن ؛ آرزو داشتن و گراییدن . (ناظم الاطباء) گرایش داشتن . کشش داشتن . خواهانی داشتن : و گر میل دارد کسی سوی خاک ببرد ز خورشید وز باد پاک . فردوسی . هر آن جوهر که هستند از عدد بیش همه دارند میل مرکز خویش . نظامی . طالعش گر زهره باشد در طرب میل کلی دارد و عشق و طلب . مولوی . حکایت بر مزاج مستمع گوی اگر دانی که دارد با تو میلی . سعدی (گلستان ). میل ندارم به باغ انس نگیرم به سرو سروی اگر لایق است قد خرامان اوست . سعدی . چه کار اندر بهشت آن مدعی را که میل امروز با حوری ندارد. سعدی . آنان که به دیدار چنین میل ندارند سوگند توان خورد که بی عقل خسانند. سعدی . وشاقی پریچهره در خیل داشت که طبعش بدواندکی میل داشت . سعدی (بوستان ). - میل کردن ؛ گراییدن . یازیدن . (یادداشت مؤلف ) (لغت فرس اسدی ). انعطاف . تمایل . (یادداشت مؤلف ) : میل بین کان سرو بالا می کند سروبین کاهنگ صحرا می کند میل از این خوشتر نخواهد کرد سرو ناخوش آن میل است کز ما می کند. سعدی . - ◄ خوردن و آشامیدن . (ناظم الاطباء). خوردن در زبان ادبی متداول فارسی ؛ میل بفرمایید. میل کنید. ◄ محبت و مهربانی و مهر. (ناظم الاطباء). حب . محبت .(یادداشت مؤلف ). دوستی . هواخواهی . خواهش . توجه . گرایش : آخر بسیار مال بشکست و بسیار دلها سرد گشت و آن میلها و هواخواهیها بنشست . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢٦١). با هیچیک از ایشان میل و محبتی ندارد.(گلستان ). به شمشیر از تو نتوانم که روی دل بگردانم و گر میلم کشی در چشم میلم همچنان باشد. سعدی . ◄ اشتها. ◄ شهوت . (ناظم الاطباء). خواهش نفسانی . میل شهوت کر کند دل را و کور تا نماید خر چو یوسف نار نور. (مثنوی دفتر پنجم ص ٨٨). ◄ خمیدگی . (غیاث ). ◄ انحراف . انحراف و عدول . زور. کژی . (یادداشت لغت نامه ). - میل از کسی کردن ؛ روی برگردانیدن از وی : میل از این خوشتر نخواهد کرد سرو ناخوش آن میل است کز ما می کند. سعدی . - میل دادن ؛ اماله . اصغا. اضافة. (یادداشت مؤلف ). متمایل ساختن . برگرداندن و کج ساختن . - میل کردن از ؛ منحرف شدن از. انحراف جستن از. بگشتن از. فروگردیدن از. (یادداشت مؤلف ). - ◄ چسبیدن . (یادداشت مؤلف ). ◄ (اصطلاح فلسفی ) مبداء حرکت اجسام است به طرف بالا و پایین . میل عبارت است از کیفیتی قائم به جسد قابل شدت و ضعف که اقتضای حرکت کند و متکلمان آن را اعتماد خوانند و دلیل بر وجود میل آن است که ما چون زقی را منفوخ در زیر آب ساکن کنیم از او احساس مدافعه به بالا میکنیم و آن را میل صاعد خوانند و اگر سنگ را در هوا به قسر ساکن کنیم از او احساس مدافعه با زیر می کنیم و آن را میل هابط خوانند. (از نفایس الفنون ). میل طبیعی . ج، امیال و میول . - میل ارادی ؛ در اصطلاح فلسفه مبداء حرکت موافق با قصد و اراده است ؛ میل نفسانی . (از فرهنگ علوم عقلی تألیف دکتر سجادی ). - میل طبیعی ؛ در اصطلاح فلسفه ٔ قدیم مبداء حرکت اجسام است به طرف بالا و پایین . هر جسمی و هر عنصری دارای مرکزی خاص است که متمایل به آن می باشد چنانکه آتش طبعاً به طرف بالاو برخی را به طرف پایین کشاند میل طبیعی گویند. - میل غریب ؛ میل قسری . رجوع به ترکیب میل قسری شود. - میل غیرارادی ؛ در اصطلاح فلسفه ٔ قدیم آن است که بدون قصد و اراده انجام گیرد. مقابل میل ارادی . - میل قسری ؛ در اصطلاح فلسفه ٔ قدیم مقابل میل طبیعی است و آن محرکی است که بواسطه ٔ قاسر خارجی در اجسام حادث شود و اجسام را بر خلاف میل طبیعی آنهاسوق دهد. میل غریب . (از فرهنگ علوم عقلی تألیف جعفر سجادی ). - میل نفسانی ؛ میل اردای . رجوع به ترکیب میل ارادی شود. ◄ مقام بی شعوری و ناآگاهی از اصل و مقصد. (فرهنگ مصطلحات عرفا). ◄ (اصطلاح فلکی ) دوری شمس یا کواکب دیگرباشد از معدل النهار. (یادداشت مؤلف ). میل دوری بوداز معدل النهار سوی شمال و جنوب [ وقتی میل و عرض گفته شود ] و هر گه میل تنها گفته آید آن آفتاب را باشد یا درجه های بروج را از ایراک آفتاب از درجه ها جدا نشود. و اگر میل آن قمر باشد یا آن ستارگان رونده و ثابته چاره نبود از آنکه بدو منسوب کرده آید که گویند این میل فلان است . (التفهیم ص ٧٥). - میل اعظم ؛ میل بزرگ . میل کلی . رجوع به ترکیب میل بزرگ شود. - میل بزرگ ؛ میل آفتاب هم میل منطقةالبروج است و اندزه ٔ این میل بزرگ چنانکه ما به رصد یافتیم بیست و سه جزو است و سی و پنج دقیقه . میل اعظم . میل کلی . (از التفهیم ص ٧٦). - میل شمس ؛ غروب آفتاب . (ناظم الاطباء). - میل کلی ؛ میل بزرگ . میل اعظم . نهایت بعد دایره ٔ منطقةالبروج از معدل النهار. و آن ٢٣ درجه و ٢٧ دقیقه و ٣٠ ثانیه و نه دهم است . (آنندراج ). - میل و عرض ؛ میل دوری بود از معدل النهار از سوی شمال و جنوب . و از آن دایره باشد که بر دو قطب معدل النهار بگذرد. و عرض دوری بود از منطقةالبروج سوی شمال یا جنوب و زان دایره بود که بر دو قطب منطقةالبروج بگذرد. (از التفهیم ص ٧٥). محل غایت بعد منطقةالبروج از معدل النهار و مسافت آن بیست و سه و نیم درجه است . (غیاث ).
میل . [ ی َ ] (ع اِ) ج ِ میلة. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). رجوع به میلة شود.
میل . [ م َ ] (ع مص ) میلان . میال . ممال . ممیل . میلولة. برگردیدن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). چسبیدن . (ترجمان القرآن جرجانی ص ٩٧) (تاج المصادر بیهقی ). چفسیدن . گراییدن . یازیدن . گشتن . منحرف شدن . به یک سو شدن . (یادداشت مؤلف ). ◄ زدن . ضرب . (یادداشت مؤلف ). ◄ کج گردیدن شاخه ٔ درخت و وزیدن باد بر آن و چپ و راست جنبانیدن آن را. ◄ خمیدن و کج گردیدن دیوار. ◄ خمیدن از راه و کج کردن راه را و ترک کردن آن را. (ناظم الاطباء). ◄ از راه خمیدن . (منتهی الارب ). ◄ خمیدن . (منتهی الارب ) (غیاث ) (ناظم الاطباء). خم شدن . (یادداشت مؤلف ). ◄ برگردانیدن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). ◄ خمانیدن . ◄ به میانه ٔ راه رفتن . (منتهی الارب ). ◄ جنبیدن . (غیاث ). بجنبیدن . (المصادر زوزنی ). ◄ جور کردن حاکم در حکم و ستم نمودن . (ناظم الاطباء). جور کردن . (منتهی الارب ). جور و ظلم کردن حاکم . (یادداشت لغت نامه ). ◄ مایل شدن آفتاب به غروب یا فرو افتادن آفتاب از میانه ٔ آسمان . (منتهی الارب ). ◄ محبت داشتن . عشق و شوق داشتن . ◄ اشتها داشتن . (ناظم الاطباء). شهرت داشتن : به حلوا گرچه طبعت میل دارد گر افزون خورده باشی هم تب آرد. نظامی . - میل کردن ؛ اشتیاق داشتن و آرزو کردن و گرایستن . - ◄ رغبت کردن . (ناظم الاطباء) (یادداشت مؤلف ). رغبت . - ◄ منحرف شدن . منحرف گردیدن . کج شدن و متمایل شدن به سوی . روی آوردن به . (از یادداشت مؤلف ) : ترسم نکند لیلی هرگز به وفا میلی تا خون دل مجنون از دیده نپالاید. سعدی .