میمون
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~.) (اِ.) بوزینه.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مِ) [ ع. ] (اِمف.) فرخنده، خجسته. ج. میامن.
(~.) (اِ.) بوزینه.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
میمون . [ م َ مو ] (اِخ )ابن هارون الکاتب . از کاتبان و محدثین است و از اسحاق بن ابراهیم موصلی و تعداد زیادی از محدثین دیگر اخذحدیث کرده است . (از الوزراء و الکتاب ) (از موشح ).
میمون . [ م َ مو ] (ع ص ) مبارک . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).ج، میامین . دارای یمن و برکت . (از اقرب الموارد) (آنندراج ) (برهان ). بایمن . (فرهنگ نظام ). خجسته . (مهذب الاسماء) (دهار) (غیاث ). همایون . (اوبهی ). فرخنده . خجسته . (ناظم الاطباء). خوش شگون . (فرهنگ نظام ). مسعود. فرخ . بامیمنت . بایمن . خنشان . همایون . خرم . باشگون . مقابل مشؤوم : همی فزونی جوید اواره بر افلاک که تو به طالع میمون بدو نهادی روی . شهید بلخی (اشعار پراکنده ص ٣٦). دیدن او بامداد خلق جهان را به بود از صدهزار طایر میمون . فرخی . آفرین زان مرکب میمون که دیدم بر درش مرکبی زین کرده و خاره بر و جادوربای . منوچهری . گر ایدونی و ایدون است حالت شبت خوش باد و روزت نیک و میمون . ناصرخسرو. پند پدر بشنو ای پسر که چنین روز من از راه پند میمون شد. ناصرخسرو. میمون چو همایست بر افلاک و شما باز چون جغد به ویرانه در اعدای همائید. ناصرخسرو. امیر غازی محمود رای میدان کرد نشاط مرکب میمون و گوی و چوگان کرد. مسعودسعد. صد هزاران سال میمون باد جشن مهرماه بر شهنشاهی که دارد صد هزاران مهر و ماه . امیرمعزی (از آنندراج ). دولت میمون را... فضایل و مناقب بسیار است . (کلیله و دمنه ). طالعی میمون برای حرکت او تعیین کردند. (کلیله و دمنه ). آن ایام میمون ملک را مدخر شود. (کلیله و دمنه ). آباد بر آن باره ٔ میمون همایون خوش گام چو یحموم و ره انجام چو دلدل . عبدالواسع جبلی . نیست جهانم به کار بی درمیمون تو ور بودم فی المثل عمر در او جاودان . خاقانی . گر بپرم بر فلک شاید که میمون طایرم ور بچربم بر جهان زیبد که والا گوهرم . خاقانی . سوده و بوده شمر اشهب میمونش را سوده قضا در رکاب بوده قدر در عنان . خاقانی (دیوان چ سجادی ص ٣٣٢). گر رود بر لفظ میمونت که کردیمش قبول گاه نظم و نثر حسانی و سحبانی کند. ظهیر. پیشانی بر خاک جناب میمون خواهند نهاد. (سندبادنامه ص ١١). چتر میمون همت اعلات سایه دار سپهر اعظم باد. ؟ (سندبادنامه ص ١١). این پادشاه میمون سیرت همایون سریرت . (سندبادنامه ص ١٧). منابر به ذکر القاب میمون او بیاراستند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٣٣٩). یاد یاران یار را میمون بود خاصه کان لیلی و این مجنون بود. مولوی . امشبم طالع میمون و بخت همایون بدین بقعه رهبری کرد. (گلستان ). که را مجال نظر بر جمال میمونت بدین صفت که تو دل میبری ورای حجاب . سعدی (بدایع). سایه ٔ طایر کم حوصله کاری نکند طلب از سایه ٔ میمون همائی بکنیم . حافظ. - ابوالمیمون ؛ انگبین . (دهار). - میمون النقیبه ؛ مبارک پی . (مهذب الاسماء). - میمون شدن ؛ خجسته شدن . فرخنده شدن . مبارک شدن . خرم و باشگون شدن : پند پدر بشنو ای پسر که چنین روز من ازراه پند میمون شد. ناصرخسرو. ◄ نیک بخت . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). خوشبخت : نه در بهشت خلد شود کافر کان جایگاه مؤمن و میمون است . ناصرخسرو. ◄ خوش آغال . خوش اغور. مقبل . متوفق . ◄ (اِ) نره ٔ مرد. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ◄ غلام و بنده . (ناظم الاطباء). نامی بندگان و غلامان ترک را.
میمون . [ م َ مو ] (اِخ ) ابن هارون بن مخلدبن أبان، مکنی به ابوالفضل متوفی به سال ٢٩٧ هَ . ق . وی از اهل بغداد و کاتب و صاحب اخبار و ادیب و شاعر بود. از جاحظ کسب علوم کرد و ازاو جعفربن قدامة کسب علم کرده است . (اعلام زرکلی ).
مترادف و متضاد واژهدان
باشگون، خجسته، خجستهپی، خوششگون، خوشقدم، سعد، فرخ، فرخنده، مبارک، مبارکپی، مسعود، نیکپی، همایون (متضاد: بدشگون، بدیمن) بوزینه، حمدونه، چز
فرهنگ طیفی واژهدان
خوشیمن، مبارک، متبرک، متبرکه، سعد، سعید، انور، عزیز خجسته، فرخنده، همایون همایونی خوشبخت
واژگان فارسی سره واژهدان
فرخنده، فرخجسته، خجسته، همایون
واژگان قرآن
میمون: «میمون» از مادّه «یُمْن» به معناى «یامن» کسى که مایه خوشبختى است.(36)