میهمان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
میهمان . (ص، اِ) مهمان . ضیف . مقابل میزبان . (یادداشت مؤلف ) : کسی رابدین دشت پیکار نیست همان میهمان نزد کس خوار نیست . فردوسی . نهان گفت دایه بدان مهرجوی که این میهمان چون فتادت بگوی . فردوسی . ز ترک و چگل خواست چاچی کمان به جم گفت ای نامور میهمان . فردوسی . درش استوار از پی او ببست که تا میهمانش کند استوار. عنصری . خورش نه بر میهمان گونه گون مگویش از این کم خور و زین فزون . اسدی . بخور زود از او میهمان وار سیر که مهمان نماند به یک جای دیر. اسدی . گفت منم آشنا گرچه نخواهی صداع گفت منم میهمان گرچه نکردی طلب . خاقانی . استخوان پیشکش کنم غم را زانکه غم میهمان سگ جگر است . خاقانی . چند بر گوساله ٔ زرین شوی صورت پرست ؟! چند بر بزغاله ٔ پرزهر باشی میهمان ؟! خاقانی . هر شب که به صفه های افلاک صفها زده میهمان ببینم . خاقانی . در آب چشمه سار آن شکر ناب ز بهر میهمان می ساخت جلاب . نظامی . ور رسیدی میهمان روزی ترا هم بیاسودی اگر بودیت جا. مولوی . گفتند میهمانی عشاق می کنی سعدی به بوسه ای ز لبت میهمان توست . سعدی . - میهمان آمدن ؛ میهمان شدن . مهمان شدن : تاکه آن سلطان به خان ماهی آمد میهمان خازنان بحر دُر بر میهمان افشانده اند. خاقانی . و رجوع به ترکیب مهمان شدن و مهمان آمدن در ذیل مهمان شود. - میهمان کردن ؛ مهمان کردن . به مهمانی دعوت نمودن . به ضیافت خواندن : وقت را از ماهی بریان چرخ روز نو را میهمان کرد آفتاب . خاقانی . - میهمان ناخوانده ؛ مهمان که بی دعوت آید. - امثال : اول برو به خانه سپس میهمان طلب . (امثال و حکم دهخدا). میهمان سخت عزیز است ولی همچو نفس خفقان آرد اگر آید و بیرون نرود. ؟ (امثال و حکم دهخدا). هدیه دان میهمان ناخوانده . سنائی (از امثال و حکم دهخدا). رجوع به مهمان و ترکیبات آن شود.