میهن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
میهن . [ هََ ] (اِ) وطن و مسکن و مقام و زادبوم و بنگاه و آرامگاه . (ناظم الاطباء). خانمان و وطن و زادبود. (از لغت فرس اسدی ). جای آرام و بنگاه و زادبوم . زادبوم . (انجمن آرا) (آنندراج ) (برهان ). جای آرام و خان مان و زادبود. (فرهنگ اوبهی ) : اگر دورم از میهن و جای خویش مرا یار ایزد به هر کار بیش . فردوسی . ◄ خانه . (انجمن آرا) (آنندراج ). خانه را گویند. (فرهنگ جهانگیری ) : ز بهر یکی یار گم بوده را برانداختم میهن و دوده را. فردوسی . که شاه جهان است مهمان تو بدین بینوا میهن و مان تو. فردوسی . که چون او بدین جای مهمان رسد بدین بینوا میهن و مان رسد. فردوسی . چو آمد بر میهن و خان خویش ببردش به صد لاله مهمان خویش . اسدی . ◄ سامان . (ناظم الاطباء). ◄ خویش . (لغتنامه ٔ اسدی ). زن و فرزند و قوم و خویش و طایفه و قبیله . (ناظم الاطباء). زن و فرزند و قوم و قبیله و خان و مان . (برهان ). قبیله . (انجمن آرا) (آنندراج ). اهل بیت بود. (لغت فرس اسدی ) : بگریند مر دوده و میهنم که بی سر ببینند خسته تنم . عنصری . ◄ ارث و میراث و مال موروثی . (ناظم الاطباء). ◄ کره و مسکه . ◄ شیر گوسپند. (ناظم الاطباء) (برهان )(آنندراج ). ◄ (ص ) خوش خوی . (برهان ) (ناظم الاطباء).