میگون
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
میگون . [م َ / م ِ ] (ص مرکب ) به رنگ می . سرخ همچون شراب . که چون شراب سرخ باشد. آنچه رنگ شراب دارد : نه نه می نگیرم که میگون سرشکم که خود زین می کم بها می گریزم . خاقانی . هر دم به یاد آن لب میگون و چشم مست از خلوتم به خانه ٔ خمار می کشی . حافظ.
میگون . [ م ِ ] (اِخ ) قصبه ای است جزء دهستان رودبار قصران بخش افجه ٔ شهرستان تهران، واقع در ٢٥هزارگزی شمال افجه کنار راه شوسه ٔ شمشک به تهران . هوای کوهستانی سرد و خوبی دارد و در تابستان گردشگاه مردم تهران است .این قصبه در حدود ٢٣٧٥ تن جمعیت دارد و آب آن از رودخانه ٔ شمشک تأمین می شود. دارای راه شوسه و قلمستان و باغهای زیبا و میوه های گوناگون است . غلات و ارزن وعسل آن شهرت دارد. مزرعه ٔ هملون جزء این قصبه است وامامزاده ای دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ١).