ناآمده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ناآمده . [ م َ دَ / دِ ] (ن مف مرکب ) نیامده . واقع نشده . که اتفاق نیفتاده است : بگوید همی تا بدان می خوریم غم روز ناآمده نشمریم . فردوسی . نماند که نیکی بر او بگذرد. پی روز ناآمده نشمرد. فردوسی . دگرکز بدیهای ناآمده گریزد چو از دام مرغ و دده . فردوسی . بگذشته چه اندوه و چه شادی بر دانا ناآمده اندوه و گذشته ست برابر. ناصرخسرو. غم چند خوری به کار ناآمده پیش . (جامعالتمثیل ). ◄ در آینده . در آتیه . عاقبت . که هنوز نیامده است : چهارم که دل دور داری ز غم ز ناآمده بد نباشی دژم . فردوسی . رفته چون رفت طلب نتوان کرد چشم ناآمده بین بایستی . خاقانی . ◄ اندک توقف داشته . درنگ اندک کرده . درنگ ناکرده : ناآمده رفتن این چه ساز است ناکشته درودن این چه راز است . نظامی . ◄ آن که از مادر نزاده است . آن که هنوز متولد نشده . آن که بدنیا نیامده است : ناآمدگان اگر بدانند که ما از دهر چه میکشیم نایند دگر. خیام . چندانکه به صحرای عدم می نگرم ناآمدگان و رفتگان می بینم . (منسوب به خیام ).