نابخردی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نابخردی . [ ب ِ رَ ] (حامص مرکب ) نادانی . دیوانگی . (ناظم الاطباء). جهل . بی عقلی . بی شعوری . سبکسری : نکرد او به تو دشمنی از بدی که خود کرده ای تو ز نابخردی . فردوسی . مدان تو ز گستهم کاین ایزدیست ز گفتار و کردار نابخردیست . فردوسی . بی اندازه ز ایشان گرفتار شد سترگی و نابخردی خوار شد. فردوسی . بخسبد شبانروزی از بیخودی که خواب است بنیاد نابخردی . نظامی . خبر داشت کز راه نابخردی ستیزند با حجت ایزدی . نظامی . اگر یاری اندک زلل داندم به نابخردی شهره گرداندم . سعدی .