نابود
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نابود. (ص مرکب ) معدوم . (آنندراج ) (برهان ) (انجمن آرا) (فرهنگ نظام ). ناپیدا. نیست . آنکه هرگز موجود نمی شود. (ناظم الاطباء).فانی . (نظام ). ◄ مفلس . نابودمند. (آنندراج ) (انجمن آرا) (از شعوری ). مفلس . پریشان شده . (برهان ). نادار. (ناظم الاطباء). تهیدست . رجوع به نابودمند شود. ◄ (مص مرخم ) عدم . (شعوری ). مقابل بود به معنی وجود و هستی . نابودن . نیستی : مر ورا فرد و ممتحن بگذاشت بود و نابود او یکی انگاشت . سنائی . از حادثات در صف آن صوفیان گریز کز بود غمگنند و ز نابود شادمان . خاقانی . ◄ (اِ مرکب ) کار نکرده و مجازاً به معنی بهتان : گفت حاشا موسی مبراست از آنچه اینان میگویند و قارون مرا به زر فریفته به من آموخت که این نابود در حق موسی بگوی . (قصص الانبیاء نسخه ٔ خطی ). ◄ نابودن . فقر. تهیدستی . ناداری . افلاس . بی چیزی . بینوائی : چنان دارم که در نابود و در بود چنان باشم کزو باشی تو خشنود. نظامی . بود و نابود جهانم نکند رنجه روان فارغ آمد دلم از قید وجود و عدمش . ؟ ◄ ویران شده . (ناظم الاطباء).