ناتوان
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(تَ) (ص.)<BR>۱- عاجز، ضعیف.<BR>۲- مریض.<BR>۳- فقیر.<BR>۴- آن که مردی ندارد.<br>
فرهنگ فارسی معین
(تَ) (ص.) ۱- عاجز، ضعیف. ۲- مریض. ۳- فقیر. ۴- آن که مردی ندارد.
لغتنامه دهخدا؛ نسخه SQL
ناتوان . [ ت َ ] (ص مرکب ) علیل . بیمار. (ناظم الاطباء). مریض . رنجور. دردمند : بادا دل محبش همواره با نشاط بادا تن عدویش پیوسته ناتوان . فرخی . هر چند ناتوانیم از این علت . (تاریخ بیهقی ص ٥١٧). امیر گفت خواجه بر چه حال است ؟ گفت ناتوان است . (تاریخ بیهقی ص ٣٧٠). یا ز دربان تندرست بپرس یا ز سلطان ناتوان بشنو. خاقانی . سر چنین کرد او که نی رو ای فلان اشتهایم نیست هستم ناتوان . مولوی . خدا را از طبیب من بپرسید که آخر کی شود این ناتوان به . حافظ. ◄ ضعیف . (آنندراج ). سست و ضعیف . بی زور. بی قوّت . کم زور. (ناظم الاطباء). پیر ناتوان . فرتوت . (ناظم الاطباء).نحیف . لاغر. فرسوده . بی نیرو. بی توش و توان : به دل سفله باشد به تن ناتوان به آز اندرون تیز و تیره روان . فردوسی . کس اندازه ٔ آن ندانست کرد کز اندازه بس ناتوان گشت مرد. فردوسی . مرا کرد پیری چنان ناتوان ترا هست نیرو و بخت جوان . فردوسی . خور در تب وصرعدار یابم مه در دق و ناتوان ببینم . خاقانی . فهم کردم لیک پیری ناتوان دستت از ضعف است لرزان هر زمان . مولوی . گر پیرهن بدرکنم از شخص ناتوان بینی که زیر جامه خیال است یا تنم . سعدی . که هر ناتوان را که دریافتی به سر پنجه سر پنجه برتافتی . سعدی . شد شخص ناتوانم باریک چون هلالی . حافظ. به امید این فکندم تن ناتوان به کویت که سگ تو بر سر آید به گمان استخوانم . وحشی . شرح ضعفم از سگان آستان خود بپرس از کسان یکبار حال ناتوان خود بپرس . وحشی . ناتوانان ایمنند از انقلاب روزگار خانه ٔ صیاد عشرتگاه صید لاغراست . صائب . پیچیده بسکه درد تو در استخوان مرا کرده است همچون نال قلم ناتوان مرا. امید همدانی . ◄ فقیر. تنگدست . تنک مایه . بی چیز. بی نوا. تهیدست . که توانگر نیست . نادار : ز بس پارسا بود شاه جوان بر او نبودی یکی ناتوان توانگر بدی سربه سر مردمان همه با لباس و همه خانمان . اسدی . روز و شب از آرزوی آنان میگشت به شکل ناتوانان . نظامی . ترا که هر چه مرادست در جهان داری چه غم ز حال ضعیفان ناتوان داری . حافظ. ◄ عاجز. (منتهی الارب ). درمانده . (ناظم الاطباء). بیچاره . غیر قادر. گرفتار. اسیر. که قدرت و توانائی ندارد : همی گفت کاین بنده ٔ ناتوان همیشه پر از درد دارد روان . فردوسی . دو دیگر که من پیرم و او جوان به چنگال شیر ژیان ناتوان . فردوسی . گر خواستی ولایت ترکان و ملک چین بگرفتی و نبود در این کار ناتوان . فرخی . ز یزدان شمر نیک و بد ها درست که گردون یکی ناتوان همچو تست . اسدی . بترس از خداوند جان و روان که هست او توانا و ما ناتوان . اسدی . کای تاج سر و سریر جانم عذرم بپذیر ناتوانم . نظامی . شکرانه ٔ بازوی توانا بگرفتن دست ناتوان است . سعدی . نه دیوانه خواند کس او [ خضر ] را نه مست چرا کشتی ناتوانان شکست ؟ سعدی . تحمل کن ای ناتوان از قوی که روزی تواناتر از وی شوی . سعدی . خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداخت بقصد جان من زار ناتوان انداخت . حافظ. ◄ بی طاقت . (غیاث اللغات ). بی تاب . بی قرار. بی تاب و توان : دریغا که باب من [ بیژن ] آن پهلوان [ گیو ] بماند ز هجران من ناتوان . فردوسی . ای وصی آدم و کارم ز گردون ناتمام وی مسیح عالم و جانم ز گیتی ناتوان . خاقانی . کرا گویم که با این درد جانسوز طبیبم قصد جان ناتوان کرد. حافظ. گفتم که کی ببخشی بر جان ناتوانم گفت آنزمان که نبود جان در میانه حائل . حافظ. - ناتوان شدن ؛ ناتوان گشتن . ناتوان گردیدن . مَعْجَز. مَعْجِز. مَعجَزَة. (منتهی الارب ). بیمار و رنجور و دردمند شدن : وخوارزمشاه را پیری رسیدی و ناتوان شد و دیگر شب را فرمان یافت . (تاریخ بیهقی ). فریاد از آن زمان که تن نازنین ما بر بستر هوان فتد و ناتوان شود. سعدی . - ◄ سست و ضعیف شدن . بی توش و توان گشتن : چرا که مادرپیر تو ناتوان نشده ست تو پیش مادر خود پیر و ناتوان شده ای . ناصرخسرو. از کف و شمشیر تست معتدل ارکان ملک زین دو اگر کم کنی ملک شود ناتوان . خاقانی . هر چند پیر و خسته دل و ناتوان شدم هرگه که یاد روی تو کردم جوان شدم . حافظ. - ◄ عاجز و درمانده شدن . بیچاره شدن . گرفتار و اسیر گشتن : فروریخت ارزیز مرد جوان بکنده درون کرم شد ناتوان . فردوسی . ای ناتوان شده به تن و برگزیده زهد زاهد شدی کنون که شدی سست و ناتوان . ناصرخسرو. - ◄ بی طاقت و بی قرار شدن . بی تاب شدن : دل مادر از دردشد ناتوان بجوشید با خشم دل پهلوان . اسدی . - ناتوان کردن ؛بی قرار کردن . بی تاب و توان کردن : غم یکتن مرا خود ناتوان کرد غم چندین کس آخر چون توان خورد. نظامی . - ◄ ناتوان گردانیدن .اِعجاز. (منتهی الارب ). تضعیف . (دهار) : فراموش کردی مگر مرگ خویش که مرگ منت ناتوان کرد و ریش . سعدی . عفااﷲ چین ابرویش اگرچه ناتوانم کرد به عشوه هم پیامی بر سر بیمارمی آورْد. حافظ (دیوان چ خانلری ص ٢٨٤). ◄ آن که مردی ندارد. (ناظم الاطباء).
مترادف و متضاد
بیحال، بیزور، درمانده، رنجور، زبون، سست، ضعیف، عاجز، علیل، کمزور، مریض، نحیف، نزار عنین فرسوده، قاصر، کاهل، کمجثه (متضاد: توانمند)
فرهنگ طیفی
کم زور، بیزور، بیبنیه، بیرمق، افتاده، ناکار، بیجان، ساقط درمانده، عاجز، افلیج، زمینگیر، پا [ی] شکسته، مفلوک، بسته، ببو، اخته، مخنث بیاختیار بیعرضه، بیدستوپا، ضعیف ازکارافتاده، کهنه، قدیمی نامناسب خراب، بیفایده غیر فعال، بیکار تسلیم، مطیع، تسلیمشده گرسنه، کم تغذیه شده ناشی قاصر
فرهنگ املایی
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی