ناجسته
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ناجسته . [ ج ُ ت َ / ت ِ ] (ن مف مرکب ) نجسته . جستجو نکرده . طلب نکرده . نطلبیده . در پی جست و جو برنیامده : ناجسته به آن چیز که آن با تو نماند بشنو سخن خوب و مکن کار به صفرا. ناصرخسرو. در جستجوی حق شو و شبگیر کن از آنک ناجسته خاک ره بکف آید نه کیمیا. خاقانی . به باران مژه در ابر می جستم وصالش را کنون ناجسته دربارم چنان آمد که من خواهم . خاقانی .
ناجسته .[ ج َ ت َ / ت ِ ] (ن مف مرکب ) گرفتار. کسی که خلاص نیافته است . مقابل جسته به معنی رها و خلاص یافته و جهیده . ◄ نجسته . رها نشده . نجهیده : ناجسته ز فکرتت روانتر تیری ز کمان آفرینش . ؟