ناجوانمردی
/vâže/
لغتنامه دهخدا (نسخه SQL)
ناجوانمردی . [ ج َ م َ ] (حامص مرکب ) عمل ناجوانمرد. حالت و چگونگی ناجوانمرد. نامردی . دون همتی . سفلگی . فرومایگی . پستی . بی حمیتی : اگر منوچهر این ناجوانمردی نکند امیرمحمود هشیار و بیدار و گربز و بسیاردان است . (تاریخ بیهقی ). بیوفائی ز ناجوانمردی کرد با من دمی بدین سردی . نظامی . و از ایشان جز فضول و ناجوانمردی کس ندید. (تاریخ طبرستان ). ناجوانمردی است چون جانوسیار و ماهیار یار دارا بودن و دل با سکندر داشتن . قاآنی . در مورد زنان نیز بکار برده شده است : به رامین گر تو صد چندین شتابی ز من [ دایه ] این ناجوانمردی نیابی . (ویس و رامین ). جوابش داد دایه گفت زین پس نبیند ناجوانمردی ز من کس . (ویس و رامین ). ◄ بخل . امساک . تنگ چشمی . لئامت . خست . آزمندی . زفتی . مقابل جوانمردی به معنی رادی و سخاوت و کرم و بخشندگی : ناجوانمردی بسیار بود چون نبود خاک رااز قدح مرد جوانمرد نصیب . منوچهری . ◄ ظلم . بیرحمی . جفاکاری . شقاوت . سخت دلی . سنگین دلی . تبهکاری : و این چه ناجوانمردی و بیرحمی بود که از شره نفس من بر این حیوان رفت . (سندبادنامه ص ١٥٣). خیال از ناجوانمردی همه روز بعشوه میفزاید بر دلم سوز. نظامی . ◄ ناپاکی . کار زشت . بی عفتی . بی ناموسی . دست درازی به ناموس و عصمت دیگران . کردن آنچه مغایر جوانمردی است : گفت سرهنگی ازآن ملک هر شب یا هر دو شب بر دختر من فرود آید از بام بی خواست من و از دختر و ناجوانمردی همی کند و مرابا او طاقت نیست . (تاریخ سیستان ).
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی