ناخوانده
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(خا د) (ص مف.)<BR>۱- بی سواد، درس نخوانده.<BR>۲- دعوت نشده.<br>
فرهنگ فارسی معین
(خا د) (ص مف.) ۱- بی سواد، درس نخوانده. ۲- دعوت نشده.
لغتنامه دهخدا؛ نسخه SQL
ناخوانده . [ خوا / خا دَ / دِ ] (ن مف مرکب، ق مرکب ) نخوانده . قرائت نکرده . خوانده نشده : بسی نیز تاریخ ها داشتم یکی حرف ناخوانده نگذاشتم . نظامی . سه جا بوسید و مهر نامه برداشت وزو یک حرف را ناخوانده نگذاشت . نظامی . سر به پیش افکنده بینم قاصد رنجانده را ظاهراً آورده واپس نامه ٔ ناخوانده را. محمد اشرف . خرم آن دم که ز در نامه ٔ دلدار آید نامه ناخوانده هنوز، ازعقبش یار آید. ؟ ◄ بی سواد. بی دانش . بی علم . آنکه دانای بر خواندن خط نباشد. (ناظم الاطباء). درس نخوانده . بی سواد. (فرهنگ نظام ). ◄ دعوت نشده . ناطلبیده . (ناظم الاطباء). نطلبیده . بی وعده رفته . (فرهنگ نظام ). غیرمدعو. بدون دعوت . بی وعده : چو اندر باغ تو بلبل به دیدار هزار آید ترا مهمان ناخوانده به روزی صد هزار آید. فرخی . مرا گفت مهمان ناخوانده خواهی قمرچهرگانی مقوس حواجب . امیر معزی یا برهانی مثل زنند که آید طبیب ناخوانده چو تندرستی تیمار دارد از بیمار. ابوحنیفه ٔ اسکافی . به سیمین ستون در خم آورد و گفت که بادات مهمان ناخوانده جفت . اسدی . چو دانی که آمد به مهمان فرود به ناخوانده مهمان بر از ما درود. نظامی . چون رطلها رانی گران خیل نشاط از هر کران همچون خیال دلبران ناخوانده مهمان آیدت . خاقانی . چنین آب روان بی قدر از آن است که او ناخوانده هر جانب روان است . وحشی . - لوح ناخوانده ؛ صفحه ٔ خوانده نشده . کتاب ناخوانده : گه از لوح ناخوانده عبرت پذیر گه از صحف پیشینیان درس گیر. نظامی . - امثال : ناخوانده بخانه ٔ خدا نتوان رفت .
فرهنگ املایی
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی