نازک دل
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نازک دل . [ زُ دِ ](ص مرکب ) دل نازک . رقیق القلب . لین الفوآد. زودرنج . آنکه زود از بدی متأثر شود و گرید. حساس : زنان نازک دلند و سست رایند بهر خو چون برآریشان برآیند. (ویس و رامین ). بس این سنگ سخت از دل انگیختن به نازک دلان درنیامیختن . نظامی . مرنج ای شاه نازک دل بدین رنج که گنج است آن صنم در خاک به گنج . نظامی . کار هر نازک دلی نبود قتال که گریزد ازخیالی چون خیال . مولوی . نشست و خاست چو شبنم در این گلستان کن مشو به خاطر نازک دلان گران زنهار. صائب . نازک دلی مباد که رحم آیدت بمن زودم بکش نگاه به این چشم تر مکن . ؟ (از انجمن آرا). در این سودا چرا باشد زیانم که او نازک دل و من سخت جانم . وصال .