ناساخته
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ناساخته . [ ت َ / ت ِ ] (ن مف مرکب ) نابسیجیده . بی تهیه . بی ساز و برگ . ناآماده : ولیکن بدینگونه ناساخته گر آیم دمان گردن افراخته . فردوسی . ناساخته رحلت باید کرد. (کلیله و دمنه ). پیوسته چنان نشین که گویی دشمن بر در است تا اگر ناگه از در درآید ناساخته نباشی . (مجالس سعدی ). ◄ ناتمام . نامهیا. ناقص . کامل و تمام و مهیا نشده : صاحب غازی و دیگران کارها بجد پیش گرفتند و آنچه ناساخته بود بتمامی بساختند. (تاریخ بیهقی ص ٣٤). ◄ غافل . بی فکر و اندیشه . بی پروا. (ناظم الاطباء). ◄ نساخته : همی گفت ناساخته خانه را چرا ساختم رزم بیگانه را. فردوسی .