ناسامان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ناسامان . (ص مرکب ) نابسامان . بی هنجار. آشفته . بی حساب . نامنظم : اندرین روزگار ناسامان هرکه را علم هست یا هنر است همچو روباه هست کشته ٔ دم همچو طاوس مبتلای پر است . محمدبن عبدالملک . ◄ تبهکار. نابکار. هرزه . ◄ پریشان . نامربوط. نابجا : یلدرجی از گفته ٔ ناسامان پشیمان شد. (جهانگشای جوینی ). رجوع به نابسامان شود.