ناسپاسی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ناسپاسی . [ س ِ ] (حامص مرکب ) ناشکری . نمک بحرامی . بی وفائی . (ناظم الاطباء). کفر. کفران . کفران نعمت . کافرنعمتی . نمک ناشناسی . نمک کوری . بطر : دگر آنکه مغزش بود پرخرد سوی ناسپاسی دلش ننگرد. فردوسی . هرآنکس که او راه یزدان گزید سر از ناسپاسی بباید کشید. فردوسی . از او گر پذیری بافزون شود دل از ناسپاسی پر از خون شود. فردوسی . وفاداری کن و نعمت شناسی که بدفرجامی آرد ناسپاسی . سعدی . دوام دولت اندر حق شناسی است زوال نعمت اندر ناسپاسی است . ؟ ناسپاسی به فعل کافور است کآن همه بوی مشک برباید. ؟
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی