ناشر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ناشر. [ ش ِ ] (اِخ ) ابن تیم بن سملقه از مردم عک و جدیمانی است . حصن ناشر در یمن بدو منسوب است و فرزندان وی که به ناشریون معروفند فقیهان زبید - بل سراسر یمن - هستند و خاندان ناشری از بزرگترین خاندانهای علم و فقه و صلاح است . (از الاعلام زرکلی چ ٢ ج ٨ ص ٣٠٧).
ناشر. [ ش ِ ] (ع ص ) آنکه بعد مردن زنده گردد. (منتهی الارب ). آنکه پس از مردن زنده می گردد. (ناظم الاطباء): نشر الموتی ؛ حیوا فهم ناشرون . (المنجد). نشراﷲ المیت ؛ احیاه ُ و بعثه بعدالموت . (معجم متن اللغة). رجوع به نشر شود. ◄ خوش بو دهنده . (آنندراج ) (غیاث اللغات ). ◄ فاش کننده . (غیاث اللغات ) (آنندراج ). آنکه فاش می کند. (ناظم الاطباء). ◄ آنکه اره می کند. اره کش . (ناظم الاطباء): نشر الخشبة؛ قطعها بالمنشار. (معجم متن اللغة). رجوع به نشر شود. ◄ تراشنده ٔ چوب . (فرهنگ نظام ): نشر الخشب ؛ نحته . (معجم متن اللغة) (المنجد). ◄ بازکننده ٔ پارچه . (فرهنگ نظام ). واکننده ٔ چیزی . (آنندراج ) (غیاث اللغات ). که پارچه ٔ پیچیده را باز می کند.رجوع به نشر شود. ◄ رساننده ٔ خبر. (فرهنگ نظام ). مبلغ: نشرالخبر؛ اذاعه . (المنجد). رجوع به نشر شود. ◄ پراکنده کننده . (فرهنگ نظام ) (از آنندراج ). آنکه پراکنده و پریشان می کند. آنکه می پاشاند. (ناظم الاطباء). مفرق . ◄ کسی که کتاب چاپ کرده ای را به طالبان و خریداران برساند. (فرهنگ نظام ). آنکه عهده دار پخش و توزیع کتاب و رساله و مجله و دیگر مطبوعات است . ◄ قسمی مار که چون بگزد مارگزیده در ساعت بمیرد و این مار را به جهت باد کردن گردنش ناشر گویند. (از معجم متن اللغة).
ناشر. [ ش ِ] (اِخ ) ابن حامدبن مغرب . از بنی عک جدی جاهلی است وی جد مکاسعه ٔ یمن است . (الاعلام زرکلی چ ٢ ج ٨ ص ٣٠٧).