ناشسته روی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ناشسته روی . [ ش ُ ت َ / ت ِ ] (ص مرکب ) رخ ناشسته . غیرمطهر. ناتمیز. مقابل شسته روی : گلخنی مفلس ناشسته روی مرد سراپرده ٔ اسرار نیست . عطار. چند باشد همچو آب روشنت روی هر ناشسته روئی دیدنت . عطار. مغان تبه رای ناشسته روی به دیر آمدند از در و دشت و کوی . سعدی . ◄ نادان . جاهل . بی تجربه . ناآزموده . (یادداشت مؤلف ). ◄ درتداول مردم جنوب، بی شرم . بی سروپا. بی حیا : چو از خواب بیدار شد زن بشوی همی گفت کای زشت ناشسته روی . فردوسی . دور مشتی جاهل ناشسته روی اندر گذشت دور دور یوسف است آن پادشاه بنده وار. سنائی . زآنچه آن خود هست بوئی نیست این کار هر ناشسته روئی نیست این . عطار.