ناقد
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(قِ) [ ع. ] (اِفا.) نقدکننده، جدا کنندة خوب از بد.<br>
فرهنگ فارسی معین
(قِ) [ ع. ] (اِفا.) نقدکننده، جدا کننده خوب از بد.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ناقد. [ ق ِ ] (ع ص ) سره کننده ٔ درهم ها. (ناظم الاطباء). تمیزدهنده ٔ میان پول سره و ناسره . (فرهنگ نظام ). صراف . (از سمعانی ). سیم گزین . (مهذب الاسماء) (ملخص اللغات ). سره کننده ٔ درم و دینار. (غیاث اللغات ) (آنندراج ). صیرفی . (از الانساب سمعانی ). سره گر. نقاد : آتش دوزخ است ناقد عقل او شناسد ز سیم پاک نحاس . ناصرخسرو. گروهی شراب را محک مرد خوانده اند و گروهی ناقد عقل و گروهی صراف دانش . (نوروزنامه ). و هرگاه که بر ناقدان حکیم واستادان مبرز گذرد به زیور مزور او التفات ننماید. (کلیله و دمنه ). گفت صراف قضا ای شیخ اگر ناقد منم در دیار ما تصرف فرق فرقد میرود. انوری . صدق او نقدی است اندر خدمتت نیکوعیار چند بر سنگش زنی گر ناقدی داری بصیر. انوری . این که زحمت کم کنم نوعی ز تشویر است از آنک نقدهای بس نفایه ست آن و ناقد بس بصیر. انوری . در میان ناقدان زرقی متن با محک ای قلب دون لافی مزن . مولوی . بد نباشد سخن من که تو نیکش گوئی زر که ناقد بپسندد سره باشد منقود. سعدی . کاین بزرگان هنرشناسانند ناقدانند و زرشناسانند. ؟ ◄ سخن سنج . ناقد الشعر و الکلام . آنکه استوار و نااستوار سخن را تمیز دهد. نقاد. منقد. منتقد. اسم فاعل از نقد است . رجوع به نقد شود. ج، نُقّاد، نَقَدَه : نیست در علم سخندانی و در درس سخا مفتئی چون تو مصیب و ناقدی چون تو بصیر. سوزنی . شاید ار لب به حدیث قدما نگشایند ناقدانی که ادای سخن ما شنوند. خاقانی . ◄ خرده گیر. نکته گیر.خرده بین . نکته بین . حرف گیر. نکته سنج . باریک بین . ◄ (اصطلاح حدیث ) در علم حدیث، این لفظ بر جماعتی اطلاق میشود که نقاد و حافظ حدیث اند به دلیل آشنایی و معرفتی که به احادیث دارند و نقدی که در شناختن صواب آن از ناصواب به عمل می آورند. (از الانساب سمعانی ص ٥٥١).
مترادف و متضاد واژهدان
منتقد، نقاد، نقدنویس ایرادگیر، خردهگیر، نکتهگیر
واژگان فارسی سره واژهدان
کارشناس، سخن سنج، خرده گیر