ناقص
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(قِ) [ ع. ] (اِفا.) ناتمام، نارسا. ؛~العقل کم خرد، احمق. ؛ ~الاعضاء آن که در اعضای بدنش نقصی باشد. ؛ ~الخلقه آن که دارای نقص مادرزادی باشد. ؛ ~العضو آن که عضوی از اعضای بدنش ناقص باشد.<br>
فرهنگ فارسی معین
(قِ) [ ع. ] (اِفا.) ناتمام، نارسا. ؛~العقل کم خرد، احمق. ؛ ~الاعضاء آن که در اعضای بدنش نقصی باشد. ؛ ~الخلقه آن که دارای نقص مادرزادی باشد. ؛ ~العضو آن که عضوی از اعضای بدنش ناقص باشد.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ناقص . [ ق ِ ] (ع ص ) ناتمام . مقابل کامل . (فرهنگ نظام ) (آنندراج ). ناتمام . ناکامل . (ناظم الاطباء). ناکامل . نیمه کاره . که کمی دارد. نادرست . که کم و کسری دارد. که تمام و کامل نیست : ناقص محتاج را کمال که بخشد جز گهر بی نیاز ساکن کامل . ناصرخسرو. رفتی و با تو کمالی که جهان داشت ببرد گر جهان را پس از این ناقص خوانیم سزاست . انوری . مگر فضل من ناقص است از مه من بر او تکیه گاهی عجب کردمی . خاقانی . ◄ درهم ناقص ؛ درمی که وزنش تمام نباشد. (ناظم الاطباء). خفیف غیر تام الوزن . (اقرب الموارد) (المنجد). سکه ای که سبک تر از وزن معمول باشد و وزنش تام و کامل نباشد. ج، نُقَّص . ◄ کلته . مقطوع .معیوب . چیزی که به حد کمال نرسیده باشد. (ناظم الاطباء). که عیب و نقصانی دارد. به کمال نارسیده . عیبناک : در آفرینش نفسی اگر بود ناقص ریاضتش به کمالی که واجب است رسانْد. خاقانی . بزم شراب بی مزه ٔ بوسه ناقص است پیش آی و عیش ناقص ما را تمام کن . صائب . ز آثار بدان چون قدر نیکان می شود پیدا در این عالم وجود ناقص ما هم به کار آید. غیرت همدانی . ◄ کم . (نصاب الصبیان ). رجوع به ناقص کردن شود. ◄ نقصان یافته . (ناظم الاطباء). کم شونده . (غیاث اللغات ) : خصم تو هست ناقص و مال تو زاید است کت بخت تابع است و جهانت مساعد است . منوچهری . مقدار شب از روز فزون بود وبدل گشت ناقص همه این را شد و کامل همه آن را. انوری . ◄ آنکه از چیز تمام می کاهد. (ناظم الاطباء). رجوع به نقص شود. ◄ ناآزموده کار. بی وقوف . نادان . (ناظم الاطباء). ناپخته . ناکامل . بی کمال : بر تن ناقصان قبای کمال به طراز هنر ندوخته اند. خاقانی . گر ناقصی ندید کمالش عجب مدار کز مشک بی نصیب بود مغز بازکام . خاقانی . اول به ناقصان نگرد دهر کز نخست انگشت کوچک است که جای حساب شد. خاقانی . کاملی گر خاک گیرد زر شود ناقص ار زر برد خاکستر شود. مولوی . ◄ (اصطلاح صرف ) در اصطلاح علم صرف، ناقص یا منقوص یا معتل اللام یا ذی الاربعه، لفظی است که فقط لام الفعلش حرف علت باشد، اگر لام الفعل کلمه ای «واو» باشد آن را «ناقص واوی » گویند، مانند: «دعا» که اصل آن «دعو» و «عفا» که اصل آن «عفو» و «غزا» که «غزو» است، و چنانچه لام الفعل حرف «یاء» باشد آن را «ناقص یائی » نامند، چون : «رَمی ̍» که اصل آن «رَمَی َ» و «روی » که اصل آن «رَوَی َ» است . (از کشاف اصطلاحات الفنون ). ◄ (اصطلاح حکمت ) در اصطلاح حکمت، ناقص مقابل کامل است، وجود ناقص مقابل وجود کامل است و ممکنات موجودات ناقص اند. (از دستور العلماء ج ٣ ص ٣٩٣). الناقص هو الذی یحتاج الی امر خارج یمده بالکمال مثل الاشیاءالتی فی الکون . (فرهنگ علوم عقلی ص ٥٩٠ از اسفار ج ٦ ص ٧١).
ناقص . [ ق ِ ] (اِخ ) بدین لقب نامیده شد خلیفه ابوخالد یزیدبن ولیدبن عبدالملک مروان قرشی اموی . وی به سال ١٢٦ هَ . ق .در دمشق به خلافت نشست و چهارده سال خلافت کرد. (از الانساب سمعانی ص ٥٥١). رجوع به یزیدبن ولید در این لغت نامه و نیز رجوع به جهانگشای جوینی ج ٢ ص ٢٦٤ شود.
مترادف و متضاد واژهدان
آهمند، عیبناک، معیوب، ویدا غیرکامل، کم، ناتمام، نارسا (متضاد: کامل)
فرهنگ طیفی واژهدان
ناکامل، نارسا، افتاده، نادیده گرفتهشده، جاافتاده، دارای ازقلم افتادگی، محذوف تکمیلنشده معیوب، خراب، بدون کمال، ناقص، کم آورده لخت، تجهیزنشده کوتاه [فاصله] جزئی، بخشی، پاره- < پارهوقت> تکهتکه، پریده، شکسته ساقطشده ناراضیکننده فرسوده اندک، مختصر، خلاصه، سطحی، سبک، بیبرکت، توخالی، پوک معلول، علیل، چلاق، شل، لنگ، افلیج، عاجز، پابریده بدون┄، بی┄ (بیدست)، یکچشم، یکپا آسیبدیده، مقطوعالنسل نیمه┄، (∊نیمهماهر، نیمههادی، …) تعمیرنشده، واگذارده [عدم نگهداری]
بدون کمال، خدشهدار، مخدوش، ناصاف، ناهمگن معیوب، عیبناک، ناتمام، نیمه تمام، سوراخ، سمبلشده آسیب پذیر دستزده، دستخورده، لکهدار استفادهشده، مستعمل داغان، آسیبدیده، ساییده، زوالیافته، فرسوده جایزالخطا ناپخته ناقصالاعضا، علیل، ابتر معلق، ناتمام پوک، خالی، پوچ بیسیرت، مظلوم، بدون حق ضربهدیده، لنگ، نامیزان، نامتقارن، بههمریخته ناکامل، ناقص
واژگان فارسی سره واژهدان
نیمه کاره، نارسا، ناآزموده، کم، کاستیمند