نالنده
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(لَ دِ) (ص فا.) ناله کننده.<br>
فرهنگ فارسی معین
(لَ دِ) (ص فا.) ناله کننده.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نالنده . [ ل َ دَ / دِ ] (نف ) ناله کننده . (ناظم الاطباء). نالان . که می نالد : از بلبل نالنده تر و زارترم وز زرد گل ای نگار بیمارترم . مسعودسعد. بربط نگر آبستن و نالنده چو مریم زاینده ٔ روحی که کند معجزه زائی . خاقانی . گامی دو سه تاختی چو مستان نالنده تر از هزاردستان . نظامی . نالنده کبوتری چو من طاق از جفت کز ناله ٔ او دوش نخفتیم و نخفت . ؟ ◄ نالان . مریض . بیمار. آنکه ناتندرست و نالان است : چونکه نالنده بدو گستاخ شد کار نالنده بدو درواخ شد. رودکی . که از تو پنیر کهن خواستم زبان را به خواهش بیاراستم نیاوردی و داده بودم درم که نالنده بودم ز درد شکم . فردوسی . فرنگیس نالنده بود این زمان به لب ناچران و به تن ناچمان . فردوسی . چو آگه گشت شاهنشه ز رامین که سر برداشت نالنده ز بالین . (ویس و رامین ). و اراقیت در جامه ٔ خواب بخفت و گفت نالنده شده ام . (اسکندرنامه ٔ خطی ). نالنده اسقفی ز بر بستر پلاس رومی لحاف زرد به پهنا برافکند. خاقانی . نالنده ٔ فراقم وزمن طبیب عاجز درمانده ٔ اجل را درمان چگونه باشد. خاقانی . جهاندار نالنده تر شد ز دوش ز بانگ جرس ها برآمد خروش . نظامی . چهارم پزشکی خردمند و چست که نالندگان را کند تندرست . نظامی .