نامبارک
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نامبارک . [ م ُ رَ ] (ص مرکب ) نامسعود. منحوس . (آنندراج ). نحس . شوم . (دهار). شوم . بدفال . (از ناظم الاطباء). ناخجسته . بدشگون . بدقدم . نامیمون . مشؤوم . نافرخنده : قصد خاندانهای قدیم و دودمان کریم نامبارک باشد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ١٩٧). دری را که او تاج تارک بود زدن بر زمین نامبارک بود. نظامی . نامبارک خنده ٔ آن لاله بود کز دهان او سواد دل نمود. مولوی . قدم نامبارک محمود چون به دریا رسد برآرد دود. ؟ ◄ مکروه . نفرت انگیز. ◄ بدبخت . بی طالع. (از ناظم الاطباء). - نامبارک پی ؛ بدقدم . نامبارک قدم . - نامبارک دم ؛ مقابل مبارک دم و مبارک نفس . - نامبارک دیدار ؛ که دیدارش ناخجسته و شوم باشد. - نامبارک قدم ؛ بدقدم، مقابل مبارک قدم .