نامداری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نامداری . (حامص مرکب ) آوازه . شهرت .(ناظم الاطباء). صیت . نام آوری . نامبرداری . ناموری . نامدار بودن . صاحب جاهی . والامقامی . سروری : در این بند و زندان به کار و به دانش بیلفغد باید همی نامداری . ناصرخسرو. بی نام بسی گشت از او و بی نان اندر طلب نان و نامداری . ناصرخسرو. کمال نامداری بین و عزت که نامش را بدین حد است حرمت . وحشی . ◄ پهلوانی . دلیری : بدان نامداری که هیتال بود جهانی پر از تیغ وکوپال بود. فردوسی . ◄ اهمیت . مهمی . باارزشی . ارجمندی : و محال بودی ولایتی بدان نامداری به دست آمده آسان فروگذاشت . (تاریخ بیهقی ). اگر شایسته شغلی بدان نامداری نبودی، نفرمودی . (تاریخ بیهقی ). رجوع به نامدار شود.
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی