نامدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نامدن . [ م َ دَ ] (مص منفی ) نیامدن .ناآمدن . مقابل آمدن . رجوع به آمدن شود : کان در نظر رای تو نامد زحقیری آن چیست که خود رای تو را در نظر آمد. انوری . ز ما خود خدمتی شایسته ناید که شادروان عزت را بشاید. نظامی . در این آوارگی ناید برومند که سازم با مراد شاه پیوند. نظامی . سخن کان از سر اندیشه ناید نوشتن را و گفتن را نشاید. نظامی . گرچه بود از عشق جانم پرسخن یک زبان نامد زبانم کارگر. عطار. نامد گه آن آخر کز پرده برون آئی آن روی بدان خوبی در پرده نهان تا کی ؟ عطار. شرمت نامد از آن وجودی کآن را به نفس نفس قیام است . عطار. گفت من از خودنمائی نامدم جز به خواری و گدائی نامدم . مولوی . کشته گردید از بنی طی چند مرد یک دل از اهل دلی نامد به درد. صهبا.