نامرد
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نامرد. [ م َ ] (ص مرکب ) بی مروت . (آنندراج ) (فرهنگ نظام ). ◄ ناکس . بی غیرت . (ناظم الاطباء). بی حمیت . بی عار و ننگ . بی تعصب . بی رگ . بی درد. بی عار. که مردانگی وشجاعت و دلیری ندارد. دشنام گونه ای است : دمان طوس نامرد ناهوشیار چرا برد لشکر به سوی حصار. فردوسی . فردا که بر من و تو وزد باد مهرگان آنگه شود پدید که نامرد و مرد کیست . ناصرخسرو. به نزد چون تو ناجنسی چه دانائی چه نادانی بدست چون تونامردی چه نرم آهن چه روهینا. سنائی . و این مشتی بازاری غوغائی خارجی طبع ناصبی ... نامرد را چه محمل باشد.(کتاب النقض ص ٤١٥). بر چنین قلعه مرد یابد بار نیست نامرد را در این دز کار. نظامی . اگر غیرت بری بادرد باشی وگر بی غیرتی نامرد باشی . نظامی . هرکه بی باکی کند در راه دوست رهزن مردان شد و نامرد اوست . مولوی . تا بدین دام و رسن های هوا مرد تو گردد ز نامردان جدا. مولوی . عهد کردیم که جان در سر کار تو کنیم گر من این عهد به پایان نبرم نامردم . سعدی . دنیا که در او مرد خدا گل نسرشته ست نامرد که مائیم چرا دل بسرشتیم . سعدی . نامردم اگر زنم سر از مهر تو باز خواهی بکشم به هجر و خواهی بنواز. سعدی . ◄ بزدل . (آنندراج ). ترسو. (فرهنگ نظام ). ترسو. جبان . (از ناظم الاطباء). بددل . ترسنده . بی ثبات و بی استقامت : مرد جانان نه ای مکن دعوی زآنکه نامرد مرد جانان نیست . عطار. گر کار جهان به زور بودی و نبرد مرد از سر نامرد برآوردی گرد. پوریای ولی . ◄ حریص . آزمند. (از ناظم الاطباء) : نامردان پای آبله کردند و مردان تن آبله کردند. (کیمیای سعادت ). ◄ آنکه بر زنان قادر نباشد. (آنندراج ). عِنّین . (منتهی الارب ). مردی که قادر بر جماع نباشد. (فرهنگ نظام ). کسی که با زن نزدیکی نتواند. (ناظم الاطباء). که مردی ندارد. که فاقد رجولیت است . که بر انجام دادن وظایف زناشوئی توانا نیست : خاطرم بکر و دهر نامرد است نزد نامرد بکر بی خطر است . خاقانی . با دانش من نساخت دهر آری دانش بکر است و دهر نامرد است . خاقانی . ◄ آنکه مرد نیست : نه هر کو زن بود نامرد باشد زن آن مرد است کو بیدرد باشد. نظامی .