نامزد کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نامزد کردن . [ زَ ک َ دَ ] (مص مرکب ) تعیین کردن . انتخاب کردن . گزیدن : یکی لشکری نامزد کرد شاه کشید آنگهی تور لشکر به راه . فردوسی . چو آمد ز پهلو برون پهلوان همه نامزد کرد جای گران . فردوسی . امیر اجل سیدابوالفضل امیر بوری را با فوجی ترکمانان نامزد کرد و امیراسماعیل قوقهی و امیر قوقهی و امیر احمد برادر وی با مردمان اوق نامزد کرد سرکشان و مردمان پیش زره را به امیر اجل طاهر سپرد و او را به ایشان نامزد کرد وغلامان خویش را هم با وی نامزد کرد. (تاریخ سیستان ).رسولی نامزد کرد تا نزدیک علی تکین رود مردی سخت جلد که وی را ابوالقاسم رحال گفتندی . (تاریخ بیهقی ). هم در این شب ملطفه ای نبشت و فرمود تا سبک دو رکابدارکه آمده بودند پیش از این بچند مهم نزدیک امیر نامزد کنند. (تاریخ بیهقی ). اعیان ری خطیب را نامزد کردند [ به رسولی ] و پیغام دادند سوی مغرور آل بویه . (تاریخ بیهقی ). در حال پسرش نعمان را با ده هزار سوار نامزد کرد تا به حدود طیسبون آن اعمال کی سرحد فرس بود رفتند. (فارسنامه ٔ ابن بلخی ص ٧٥). یکی از سالاران خود نامزد کرد به جنگی . (کلیله و دمنه ). سلطان گفت : برو و از آخر هر کدام اسب که خواهی بگشای ... امیر علی اسبی نامزد کرد بیاوردند و به کسان من دادند. (چهارمقاله ٔ نظامی عروضی ). تا غمت را بر در من نامزد کرد آسمان حصن صبرم هر شبی بام آسمان است از غمت . خاقانی . ابونصربن ابی زید را وزارت نامزد کرد و در صحبت این لشکر به بخارا فرستاد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ١٣٦). ◄ تخصیص دادن . اختصاص دادن : ز کرسی و خرگاه و پرده سرای همان خیمه و آخور و چارپای شتر بود پیش اندرون پنج صد همه کرده آن رسم را نامزد . فردوسی . و در جناح آنچه لشکر قوی تر میبود جانب قلب نامزد کرد. (تاریخ بیهقی ). نامزد زائران کنی گه کشتن فی المثل ار گلبنی به باغ بکاری . ؟ ◄ نشان کردن . نشانه کردن . نام خود بر کسی نهادن . تعیین همسر آینده . حلقه ٔ نامزدی به انگشت همسر آینده کردن . رجوع به نامزد شود.