نامه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نامة. [ نام ْ م َ ] (ع ص، اِ) تأنیث نام ّ است . (از اقرب الموارد). رجوع به نام ّ شود. ◄ حیاةالنفس . (اقرب الموارد) (معجم متن اللغة). حیات نفس . (منتهی الارب ). ◄ حس و حرکة. نأمة. (اقرب الموارد) (معجم متن اللغة) حس . جنبش . (منتهی الارب ). معروفتر آن نأمة [ با همزه ] است . (معجم متن اللغة). ◄ اسکت اﷲ نامته ؛ ای امامة. (منتهی الارب ). جرسه و ماینم علیه من حرکته : اماته . (اقرب الموارد).
نامه . [ م َ / م ِ ] (اِ) پهلوی «نامک » (= کتاب ) مأخوذ از «نام »، کردی «نامه » (= مراسله ) (از حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). مکتوب . قرطاس قرطس . (منتهی الارب ). کتابت . (برهان قاطع). (آنندراج ) (انجمن آرا). کاغذی که به نام کسی نوشته شود. (فرهنگ نظام ). نوشته . مکتوب . رقعه . تعلیقه . خط. کتابت . (ناظم الاطباء). مراسله . مرقومه . (لغات فرهنگستان ). رقیمه . کاغذ که به کسی نویسند : سخن نیز نشنید و نامه نخواند مرا پیش تختش به پایان نشاند. فردوسی . سر نامه بود از نخست آفرین ز دادار بر شهریار زمین . فردوسی . فرستاده آمد چو باد دمان رسانید نامه برِ پهلوان . فردوسی . نامه ٔ نانوشته برخوانَد خاطر پاک او به روز هزار. فرخی . نامه نویسد بدیع و نظم کند خوب تیغ زند نیک و پهنه بازدو چوگان . فرخی . همچو نوباوه برنهد بر چشم نامه ٔ او خلیفه ٔ بغداد. فرخی . خواجه گفت : هنوز چیزی نشده است نامه ها نوشت به انکار وی و ملامت . (تاریخ بیهقی ص ٢٩٤). نماز دیگر وزیر و استادم برگشتند به دیوان و مرا بخواندند و نامه نسخت کردن گرفتم . (تاریخ بیهقی ص ٣٧٩). چو دیر آیدت پاسخ نامه باز بدان کاوفتاده ست کاری دراز. اسدی . به نامه درشتی فراوان مگوی که تنگی دل شاه دانند از اوی . اسدی . نیست بر عقل میر هیچ دلیل راهبرتر ز نامه های دبیر. ناصرخسرو. اینک پدرْت نامه ٔ چرخست سوی تو مر فعل چرخ را جز از این نامه برمخوان . ناصرخسرو. دل تو نامه ٔ عقل و سخنْت عنوان است بکوش سخت و نکو کن ز نامه عنوان را. ناصرخسرو. نامه نوشتم به خون دیده ولیکن هیچ نماند ز خون دیده ٔ گریان . بوالفرج . تو باز به صحبت من ای جان جهان چون نامه دوروئی و چو خامه دوزبان . عبدالواسع. آن روز که جان نامه ٔ عشق تو بخواند دل دست ز جان بشست و دامن بفشاند. انوری . چون سوی تو نامه ای نویسم ز نخست یا از پی قاصدی کمر بندم چست . خاقانی . این سربه مهر نامه به آن دلستان رسان کس را خبر مکن که کجا می فرستمت . خاقانی . هر نقطه که از نوک خامه ٔ او بر دیباچه ٔ نامه می چکید خالی بود بر روی فضل . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٢٣٦). دیر شد تا نامه ای از تو نیامد سوی ما گرچه چندین قاصدان نامه بر بازآمدند. کمال اسماعیل . وصول نامه ٔ فتح و فروغ روی ظفر به پیک تیر و رخ تیغ خونفشان باشد. اثیر اومانی . مهر از سر نامه برگرفتم گفتی که سر گلابدان است . سعدی . گوینده را چه غم که نصیحت قبول نیست گر نامه رد کنند گناه رسول نیست . سعدی . نامه سهل است نوشتن به تولیکن ترسم که تو آن نامه نخوانی که در آن نام من است . اوحدی . آن غالیه خط گر سوی ما نامه نوشتی گردون ورق هستی ما درننوشتی . حافظ. صد نامه فرستادم و آن پیک سواران پیکی ندوانید و پیامی نفرستاد. حافظ. ما چو دوریم از درت آخر گهی نامه ای بنویس و پیغامی بده . شاهی . چون محرم رازی به جهان یافت نشد با نامه و خامه درد دل می گویم . جامی . چون ز سوز دل خود نامه نویسیم به یار الف آه بودنامه ٔ پیچیده ٔ ما. مشفقی تاجیکستانی . کرده تحریر غمت در نامه هر جا مشفقی خامه ٔ او همچونی در ناله ٔ زار آمده ست . مشفقی . ز بس در نامه شرح آرزومندی رقم کردم قلم شد سرگران از نامه ٔ مهر و وفای من . مشفقی . چون قلم سوختی از آتش دل نامه ٔ من اگر از آب دو چشمم نشدی تر کاغذ. هلالی . در فراقت مینویسم نامه و از دست من خامه خون میگرید و خط خاک بر سر میکند. فیضی . آنکه صد نامه ٔ ما دید و جوابی ننوشت سطری از غیر نیامد که کتابی ننوشت . نظیری . در وصالی که شود زود میسر مزه نیست چند روزی بمیان نامه و پیغام خوش است . طالب . من که باشم کز چو من بیقدر یاد آورده ای نامه از رشک همین معنی به خود پیچیده است . کلیم . تا رفت بدو نامه ٔ ننوشته فرستم یعنی که ز هجران توام دیده سفید است . کلیم . بوسه را در نامه می پیچد برای دیگران آنکه میدارد دریغ از عاشقان پیغام را. صائب . قاصدان را یک قلم نومید کردن خوب نیست نامه ٔ ما پاره کردن داشت گر خواندن نداشت . صائب . ز هر کس نامه ای آید زند چون شاخ گل بر سر همین آن سنگدل مکتوب ما را پاره می سازد. صائب . که نامه ٔ من مسکین برد به سلطانی که ره به بام ندارد کبوتر حرمش . عاشق اصفهانی . نامه ٔ ما رااگر از ننگ نتوانی گرفت میتوان از عجز قاصد یافتن پیغام ما. عاشق . قاصد ادای نامه تواند نه عرض شوق حیف از زبان که بال کبوتر نمیشود. امینی شاملو. تا چند ز خون مژه در کوی تو احباب صد نامه نویسند و جواب از تو نخواهند. فروغی . آخر سر ما را به مکافات بریدند در نامه ٔاو بس که سر خامه بریدیم . فروغی . پیک دلاَّرام دی درآمدم از در نامه ای آورد سربه مهر ز دلبر. قاآنی . چون شرح اشتیاق نویسم که نامه را شوید سرشک و گریه امانم نمی دهد. دهقان سامانی . چگونه نامه توانم نوشت بر محبوب که اشک دیده ٔ من شستشو کند مکتوب . دهقان . زشیرین بر زبانش نام هم نیست سزای نامه و پیغام هم نیست . وصال . فرستی نامه ای همراه او نیز عباراتی سراسر شکوه آمیز. وصال . به افسون رای خسرو را بر آن داشت که می باید به شیرین نامه بنگاشت . وصال . هزار نامه نوشتی به دیگران ز وفا به نام ما ننهادی به کاغذی قلمی . طایر شیرازی . برای آنکه از شوق ار نمیرم میرم از غیرت جواب نامه ام را از خط اغیار بنویسد. طایر. ز سوز عشق هرگه می نویسم نامه دلبر را فتد از نامه ام آتش پر و بال کبوتر را. طایر. درانتظار تو مرغی گر از سرم گذرد ز جا جهم که مگر نامه ای رسید از تو. لسانی . بگیر از دست قاصد نامه ای را گر نمی خوانی ندارد گرچه واکردن بهم پیچیدنی دارد. راقم . صد نامه نوشتیم و جوابی ننوشتی این هم که جوابی ننویسند جوابی است . راغب تبریزی . نشان یافتن صد هزارمضمون است نخوانده نامه ٔ ما را چو دوست پاره کند. جعفر ساوه ای . جواب نامه ای از بس ز جانان دیر می آید جوان گر می رود قاصد به کویش پیر می آید. معلوم شبستری . بسی خشنود می آید بسویم قاصدش گویا که غیراز نامه حرفی از زبان یار هم دارد. میلی . چو خواهم نامه ات بر بال مرغ نامه بر بندم نخست از رشک مرغ نامه بر را بال بربندم . عذری . خواهی ای قاصد اگر نامه ٔ تو خوانده شود به که پیشش بنهی نامه و نامم نبری . محمد میرک صالح . مباداسیل اشکم محو سازد حرفی از نامه به دستی نامه از قاصد به دستی چشم تر گیرم . هدایت . ز شوق آن خط مشکین چو مهر از نامه برگیرم اگر صد بار خوانم تا به پایانش ز سر گیرم . هدایت . درد دل را حالیا در نامه می پیچم که کاش دل به درد آید ترا بر حال غم انگیز ما. ممتاز. تو قاصد ار نفرستی و نامه ننویسی از این طرف که منم راه کاروان بازاست . قاسمی . رسید قاصدم از پیش یار و میگوید گرفت نامه و از هم درید و هیچ نگفت . ؟ خرم آن دم که ز در قاصد دلدار آید نامه ناخوانده هنوز از عقبش یار آید. ؟ از برای نامه ٔ ما قاصدی در کار نیست کاروان اشک ما منزل به منزل میرود. ؟ ندارد نامه ای قاصد به کف اما ز کوی او بسی خرسند می آید ندانم چیست پیغامش . ؟ احوال ما ز حوصله ٔ نامه بیش بود برخی از آن به بال کبوتر نوشته ایم . ؟ نامه ٔ من میرود نزدیک دوست کاشکی من نامه ٔخود بودمی . ؟ مردم دیده به پای قلم افتد هر دم که مرا نقطه ٔ حرفی کن و با نامه فرست . ؟ منت از بال کبوتر نکشم ای صیاد خودبخود نامه ٔ من شوق پریدن دارد. ؟ ◄ کتاب، همچون شاهنامه و فرس نامه و بازنامه و امثال آن . (برهان قاطع). کتاب . (آنندراج ) (جهانگیری ) (انجمن آرا) (از ناظم الاطباء). هر نوشته و کتاب مثل شاهنامه و مرزبان نامه . (فرهنگ نظام ). صحیفه . (مهذب الاسماء). کتاب . صحیفه . (السامی ).سفر. قط. (ترجمان القرآن ). سفر. طرس . (دهار). ذبر. کتاب . قط. ملیکة. لسان . مُلَظَّه . صحیفه . (منتهی الارب ) : سرانجام آغاز این نامه کرد جوان بود چون سی و سه ساله مرد. بوشکور. بگویش که من نامه ٔ نغزناک فرازآوریدستم از مغز پاک . بوشکور. بدین نامه من دست کردم دراز به نام شهنشاه گردن فراز. فردوسی . یکی نامه بود از گه باستان فراوان بدان اندرون داستان . فردوسی . نبیند کسی نامه ٔ پارسی نوشته به ابیات صد بار سی . فردوسی (شاهنامه چ دبیرسیاقی ج ٥ ص ٢٤٧٧). باغ چون مجلس کسری شده پر حور و پری راغ چون نامه ٔ مانی شده پر نقش و صور. فرخی . نامه ٔ مانی با نامه ٔ تو ژاژ است شعر خوارزمی با شعر تو لامانی . فرخی . گویند نخستین سخن از نامه ٔ پازند آن است که با مردم بداصل مپیوند. لبیبی . نامه ٔ شاهان عجم پیش خواه یکره بر خود به تأمل بخوان . ناصرخسرو. ز نامه های کهن نام خسروان برخوان یکی جریده ٔ پیشینیان به پیش آور. ناصرخسرو. بخوان آن نامه کاندر نامه ٔ خویش نشان دادت بسی آن مرد تازی . ناصرخسرو. کی بود چون فتح سلطان داستان کودکان نامه ٔ مانی کجا چون مصحف قرآن بود. امیرمعزی . بر گل نو زندواف مطربی آغاز کرد خواند به الحان خوش نامه ٔ پازند و زند. سوزنی . - نامه ٔاعمال ؛ نامه ای که فرشتگان نیک و بد هر کس رادر آن نویسند : تا به هنگام خواندن نامه خجلی نایدت به روز نشور. ناصرخسرو. پیشتر آنکه ازاین خانه بخوانندم نامه ٔ خویش هم امروز فروخوانم . ناصرخسرو. به نامه درون جمله نیکی نویس که در دست تست ای برادرقلم . ناصرخسرو. آن نامه نشان روسیاهی است نامش چو نوشته شد گواهی است . نظامی . نی چو حاکم اوست گرد او مگرد تا شوی نامه سیاه و روی زرد. مولوی . بدگمان باشد همیشه زشت کار نامه ٔ خود خواند اندر حق یار. مولوی . نامه ٔ عیب کسان گیرم که برخوانی چو آب نیم حرف از نامه ٔ خود برنمی خوانی چه سود. اوحدی . سیه شد نامه ٔ ما تا بحدی که نبود از سفیدی جای مدی . وحشی . منم چون نامه ٔ خود روسیاهی سیه رومانده ای بی روی و راهی . وحشی . بروز حشر که اعمال خویش عرضه دهند سواد زلف بتان نامه ٔ سیاه من است . قاآنی . رجوع به نامه سیاه شود. ◄ فرمان . (برهان قاطع) (ناظم الاطباء). حکم . منشور پادشاهان . (آنندراج ) (انجمن آرا) : ای خسروی که نزد همه خسروان دهر بر نام و نامه ٔ تو نوا و فرسته شد. دقیقی . و منشور و نامه در دیبای سیاه پیچیده . (تاریخ بیهقی ص ٣٧٦). نامه ٔ آزادی آمده ست سوی من پنهان درشد ز خلق در دل و جانم . ناصرخسرو. - روزنامه ؛ جریده . مجله . در تداول امروز: مطبوعاتی که به صورت روزانه یا هفتگی یا ماهانه نشر شود. ◄ دستورالعمل . سرمشق . (ناظم الاطباء). ◄ خط تعلیق را نیز گویند به اعتبار اینکه احکام و فرامین را به آن خط مینویسند. (برهان قاطع). خط تعلیق . (ناظم الاطباء). ◄ به معنی سیلاب هم آمده است . (برهان قاطع). سیلاب . توجبه . ◄ آئینه . مرآت . (ناظم الاطباء). ترکیب ها: - آئین نامه . اجاره نامه . اجازه نامه . اندرزنامه . بارنامه . بازنامه . باشنامه . بخشنامه . برنامه . بیان نامه . بیزاری نامه . بیعنامه . پندنامه . تسلیت نامه . توبه نامه . خدای نامه . خوابنامه . دعانامه . دعوت نامه . روزنامه . روشنی نامه . زیارت نامه . ساقی نامه . سالنامه . سفرنامه . سوکنامه . سوگندنامه . شاهنامه .شبنامه . شناسنامه . شهادتنامه . صلح نامه . طلاقنامه . عقدنامه . عنایت نامه . فالنامه . کارنامه . کابین نامه . گاهنامه . گذرنامه . گزارش نامه . گزارنامه . گزاره نامه . گشادنامه . گنج نامه . گواهی نامه . لعنت نامه . لغت نامه . مرامنامه . مغنی نامه . مناقب نامه . منقبت نامه . نظامنامه . نفرین نامه . ننگنامه . ورنامه . وصیت نامه . وکالت نامه . - نامه ٔاسرار ؛ نامه ٔ اعمال . رجوع به نامه ٔ اعمال شود : خوانند بر تو نامه ٔ اسرار بی حروف دانند کرده های تو بی آنکه بنگرند. ناصرخسرو. - نامه ٔ ایزدی ؛ کلام اﷲ. کتاب اﷲ. قرآن . - نامه ٔ خاقانی ؛ فرمان پادشاهی . (ناظم الاطباء). - نامه ٔ دلگشا؛ مکتوبی که خوشحالی و سرور آرد. (ناظم الاطباء). - نامه ٔ همایون ؛ فرمان همایون . (ناظم الاطباء).