نامور
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نامور. [ نام ْ وَ ] (ص مرکب ) (از: نام + ور، پسوند اتصاف و دارندگی، از مصدر بر: بردن ). (حاشیه ٔ برهان قاطعچ معین ). نام آور. خداوند نام و آوازه . مشهور. معروف . (برهان قاطع) (آنندراج ). مخفف نام آور. کسی که به دلیری یا دانش یا نیکی شهرت یافته باشد. (فرهنگ نظام ). معروف . مشهور. دارای نام نیک و آوازه . (ناظم الاطباء). بلندنام . بانام . نامی . شهره . مشتهر : بر مرکب شاهان نامور یوز از بس هنر آمد به کوه و صحرا. ناصرخسرو. نام قضا خِرَد کن و نام قَدَر سخن یاد است این سخن ز یکی نامور مرا. ناصرخسرو. درویش رفت و مفلس جمشید از جهان درویش رفت خواهی اگر نامور جمی . ناصرخسرو. مفخر شاهان به تواناتری نامور دهر به داناتری . نظامی . هر ناموری که او جهان داشت بدنام کنی ز همرهان داشت . نظامی . حال جهان بین که سرانش که اند نامزد نامورانش که اند. نظامی . بس نامور به زیر زمین دفن کرده اند کز هستیش به روی زمین یک نشان نماند. سعدی . - نامور شدن و نامور گشتن ؛ شهرت یافتن . مشهور و معروف شدن : خاک روبی است بنده خاقانی کز قبول تو نامور گردد. خاقانی . وگر نامور شد به ناراستی دگر راست باور ندارند از او. سعدی . ◄ گرامی . ممتاز. ارزنده . باارزش . نفیس . نامدار : نامور تیغم با جوهر نور ظلمت ننگ نگیرم پس از این . خاقانی . چندین درخت نامور که خدای تعالی آفریده است همه میوه دار. (گلستان ). آن پیک نامور که رسید از دیار دوست آورد حرزجان ز خط مشکبار دوست . حافظ.
نامور. (ع اِ) خون . (منتهی الارب ). دم . (المنجد).
نامور. (اِخ ) ایالتی است در قسمت جنوبی بلژیک با ٣٦٥ هزار نفر جمعیت . معادن زغال سنگ و آهن دارد. رود موز از آن می گذرد. کرسی این ایالت نیز نامور نامیده می شود و قریب ٣٢ هزار تن جمعیت دارد.