نامیة
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نامیة. [ ی َ ] (اِخ ) آبی است بنی جعفربن کلاب را. (از معجم البلدان ).
نامیة. [ ی َ ] (ع ص ) تأنیث نامی است . بالان . بالنده . نمو کننده . رجوع به نامی شود. ◄ (اِ) آفرینش خدای تعالی . منه قوله : لاتمثلوا بنامیة اﷲ؛ یعنی الخلق لأنّه ینمی . (منتهی الارب ). خلق خداوند زیرا ایشان نمو می کنند. (از اقرب الموارد). نامة. خلق اﷲ. (از معجم متن اللغة). ◄ (ص ) نفس نامیه ؛ نفس نباتی . (یادداشت مؤلف ). ◄ قوه ٔ نامیة؛ قوتی است در جسم حیوانی و نباتی که جسم را در طول و عرض و عمق بالیدگی بخشد. (آنندراج ) (غیاث اللغات ). نیروئی است که فعل و وظیفه ٔ آن نمو و افزایش می باشد و قیاس حکم می کند که نیروی مزبور را منمیه گویند، اما برای رعایت مزاوجت فعل را به سوی سبب اسناد داده و نامیه گفته اند. (از نفائس الفنون، از شرح مواقف ). یکی ازچهار قوه ٔ مخدومه ٔ طبیعیه، و هی قوة تسلم ما اوصلته الغاذیه فتدخله فی اقطار البدن علی نسبة طبیعیه . (تذکره ٔ ضریر انطاکی ج ١ ص ١٣) : قوت مخدومه دو جنس است یکی تصرف اندر غذا کند که بقای شخص بر آن است و این دو نوع است یکی را قوت غاذیه گویند، دوم را قوت نامیه و قوت نامیه یعنی قوه ٔ فزاینده، قوتی است که غذا را اندر اندامها فزاید تا هر اندامی بدان اندازه که می باید بپاید. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). قوه ای در نبات و انسان که آن را از خردی به بزرگی برد و نمو و بالش و بالندگی دهد. قوه ٔ رؤیائی : که روح نامیه این کار دارد گل و شمشاد و سرو او مینگارد. ناصرخسرو. گفتم که هست نامیه را جای اعتدال گفتا که هست حسیه را نامیه مقر. ناصرخسرو (دیوان چ تقوی ص ١٨٩). گفتم که اعتدال نبندد هوا مزاج گفتا ز نفس نامیه لافد همی شجر. ناصرخسرو. عجب مدار که از روح نامیه زین پس بجای سبزه ز گل بردمد سر خفچاق . خاقانی . فارغ از آبستنیت روز و شب نامیه عنین وطبیعت عزب . نظامی . بید لرزان و شکوفه متحیر ز چه اند از در نامیه بازآمده با تیغ و کفن . رفیع الدین لنبانی . نامیه گردد سترون و همه ارکان پیر شوند و یکی جوان بنماند. ؟