نامی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نامی . (اِخ ) (الشریف ...) ابن عبدالمطلب بن حسن بن ابی نمی الثانی . وی به انتقام خون برادرش با شریف محمدبن عبداﷲ حکمران مکه جنگید و او را بکشت و خودصد روز بر مکه حکمرانی کرد و سپس متواری و کشته شد به سال ١٠٣٩ هَ . ق . رجوع به الاعلام زرکلی ج ٤ شود.
نامی . (ص نسبی )(از: نام + ی، نسبت ) پهلوی نامیک به معنی نامور. مشهور. (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ) . صاحب نام نیک . مشهور. معروف . (آنندراج ) (انجمن آرا). کسی که نام نیک او مشهور شده باشد. (فرهنگ نظام ). مشهور. معروف . نامدار. (ناظم الاطباء). داستان . سمر. بلندآوازه . شهیر. سامی . صاحب اشتهار. صاحب صیت . بلندآوازه : که با آنکه بر من گرامی ترند گزین سپاهند و نامی ترند. دقیقی . سلیح است بسیار و مردم بسی سرافراز نامی ندانم کسی . فردوسی . تن شهریاران گرامی بود هم از کوشش و جنگ نامی بود. فردوسی . یکی برگزیند که نامی تر است به خاقان چین بر گرامی تر است . فردوسی . خداوند ما شاه کشورستان که نامی بدو گشت زاولستان . فرخی . کجا ایدون زنان آیند نامی هم از تخم بزرگان گرامی . (ویس و رامین ). در اطراف جهان شاهان نامی از او جویند جاه و نیکنامی . شمسی (یوسف و زلیخا). ای نامی از تو نام خداوند ذوالفقار در دین سید ولد آدم افتخار. سوزنی . در خدمت این خدیو نامی ما اعظم شانک ای نظامی . نظامی . و مردم نامی را در بند گرامی دارد. (مجالس سعدی ). گزیدند از هنرمندان نامی دو استاد هنرمند گرامی . وحشی . ◄ محبوب . گرامی . مطلوب : مرا مرگ نامی تر از سرزنش به هر جای بیغاره ٔ بدکنش . فردوسی . بدارم ترا هم بسان پدر وز آن نیز نامی تر و خوبتر. فردوسی . - نامی داشتن ؛ عزیز داشتن . محترم و معزز داشتن : به پیش بزرگان گرامیش دار ستایش کن و نیز نامیش دار. فردوسی . - نامی شدن ؛ شهرت یافتن . مشهور شدن . سرشناس گشتن . نام آور شدن . نام برآوردن : چو بخشنده باشی گرامی شوی به دانائی و داد نامی شوی . فردوسی . همان در جهان نیز نامی شوی به نزد بزرگان گرامی شوی . فردوسی . به علی مردمی و مردی نامی شد و تو گر علی نیستی ای میر علی دگری . فرخی . جامه ٔکعبه را که می بوسند او نه از کرم پیله نامی شد. سعدی . - نامی کردن ؛ مشهور کردن . سرافراز کردن . به شهرت و اعتبار و ارزش رساندن : گرانمایگان را گرامی کنم پرستندگان نیز نامی کنم . فردوسی . کنون شاه ما را گرامی کند بدین خواهش امروز نامی کند. فردوسی . دگر گفت ما تخت نامی کنیم گرانمایگان را گرامی کنیم . فردوسی . چنان نامی کنم آن خاندان را که نامش یاد باشد جادوان را. شمسی (یوسف و زلیخا).
نامی . (اِخ ) (ملا...) شمسی . از پارسی گویان هند است و این رباعی را مؤلف تذکره ٔ صبح گلشن به نام او ثبت کرده است : ای دل پی یار ناتوانی بس نیست ای دیده ٔ زار خونفشانی بس نیست عمری است که یار رفت و جان با او رفت هان ای تن زار زندگانی بس نیست . جز این از حال وی اطلاعی به دست نیامد.