ناپایدار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ناپایدار. (نف مرکب ) فانی . هلاک شونده . (آنندراج ). فانی . (ناظم الاطباء). بی دوام . گذران . ناپاینده . گذرنده . که دائمی و باقی و همیشگی نیست : اگر شهریاری و گر پیشکار تو ناپایداری و او [ جهان ] پایدار. فردوسی . به گیتی نمانده ست از او یادگار مگر این سخنهای ناپایدار. فردوسی . نه پنجه سال اگر پنجه هزار است سرش بر نه که هم ناپایدار است . نظامی . روزگار و هر چه در وی هست بس ناپایدار است ای شب هجران تو پنداری برون از روزگاری . داوری مازندرانی . به ندای ارجعی از این سراچه ٔ ناپایدار به دارالقرار ابرار خرامید. (وصاف ص ١٠). ◄ بی قرار. بی ثبات . (ناظم الاطباء). متغیر. گردان . که بر یک حال نماند : کدام است خوشتر ورا روزگار از این برشده چرخ ناپایدار. فردوسی . چو برگردد این چرخ ناپایدار ازو نام نیکو بود یادگار. فردوسی . ستاره شمر گفت کای شهریار از این گردش چرخ ناپایدار. فردوسی . زمانه چنین است ناپایدار گه این راست دشمن گه آن راست یار. اسدی . و بیقین واثق شد که متاع دنیا غرور است و مزخرفات و مموهات او خیال ناپایدار. (سندبادنامه ص ٣٢). و زمان اتصال چون کبریت احمر ناپایدار. (سندبادنامه ص ١٠٣). ◄ نااستوار. متردد. (ناظم الاطباء). غیرمستقیم . بی اعتبار. که ثبات و بقائی ندارد. که قابل اعتماد نیست . که اطمینان را نشاید. بی اساس . که قائم و قویم نیست . که مقاوم و پایدار نیست : ببینید کاین چرخ ناپایدار نه پرورده داند نه پروردگار. فردوسی . احسان تو ناپایدار ای سر به سر عیب و عوار. ناصرخسرو. جهان آینه است و در او هر چه بینی خیال است ناپایدار و مزور. ناصرخسرو. بر این سرسری پول [ پُل ] ناپایدار چگونه توان کرد پای استوار. نظامی . یار ناپایدار دوست مدار دوستی را نشاید این غدار. سعدی . چنین است گردیدن روزگار سبک سیر و بدعهد و ناپایدار. سعدی (بوستان ). زهی زمانه ٔ ناپایدار عهدشکن چه دوستی است که با دوستان نمی پائی . سعدی .