ناپدید
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ناپدید. [ پ َ ] (ص مرکب ) ناپیدا. (آنندراج ). پیدا نشده . (ناظم الاطباء). نهفته . پنهان . خفی . غیربارز. ناپدیدار. نامشهود. غایب : پدید تنبل او ناپدید مندل اوی دگر نماید و دیگر بود بسان سراب . رودکی . که اکنون شما را بدین برزکوه بباید بدن ناپدید از گروه . فردوسی . بدینگونه تا برزکوهی رسید ز دیدار دیده سرش ناپدید. فردوسی . من آن باغم که میوه ش کس نچیده ست درش پیدا کلیدش ناپدید است . نظامی . نشانش ندیده ست و او ناپدید در بسته را از که جویم کلید. نظامی . سر رشته ٔ غیب ناپدید است بس قفل که بنگری کلید است . نظامی . اختیاری هست در ما ناپدید چون دو مطلب دید آید در مزید. مولوی . ◄ غیرمرئی چیزی که هویدا و آشکار نباشد. (ناظم الاطباء). ناپیدا. نامعلوم . نامحدود. غیرقابل تحدید. نامرئی . نامشخص . غیرقابل تشخیص و تحدیدو تعیین . که دیدن آن ممکن نیست : خردمند کز دور دریابدید کرانه نه پیدا و بن ناپدید. فردوسی . یکی ژرف دریاست بن ناپدید در گنج رازش ندارد کلید. فردوسی . شمار در گنج ها ناپدید کس اندرجهان آن بزرگی ندید. فردوسی . یکی چاه تاریک ژرف است آز بنش ناپدید و سرش پهن واز. اسدی . ◄ پوشیده . پوشیده شده . مستور. مستتر : ابا خواهر خویش به آفرید ز خون مژه هر دو رخ ناپدید. فردوسی . بزد دست و آن تیغ بران کشید ز گرد سواران جهان ناپدید. فردوسی . ◄ نابود. (ناظم الاطباء). محو. نیست . معدوم . نیست شده . از بین رفته : به کین جستن مرده ٔ ناپدید سر زندگان چند خواهی برید. فردوسی . خروشید چون روی رستم بدید که نام تو باد از جهان ناپدید. فردوسی . ◄ فرورفته . به خاک فرورفته . غرق شده . در آب غرق شده . معدوم : کجا سلم و تور و فریدون کجاست همه ناپدیدند با خاک راست . فردوسی . به آب اندر است او کنون ناپدید پی او ز گیتی بباید برید. فردوسی . سر از سنگ اوپهلوان درکشید از او رفت و شد در زمین ناپدید. اسدی . ◄ مفقود. گم شده . مخفی . (ناظم الاطباء). متواری : چو صد سالش [ جمشید را ] اندرجهان کس ندید ز چشم همه مردمان ناپدید. فردوسی . - ناپدید بودن رنگ رخ ؛ رنگ باختن . پریدگی رنگ : بدو قیدروش آنچه دید و شنید همی گفت و رنگ رخش ناپدید. فردوسی .