ناپروا
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ناپروا. [ پ َرْ ] (ص مرکب ) بی التفات . بی رغبت . بی میل . (از برهان قاطع). لاابالی . (انجمن آرا). بی خبر. غافل . (ناظم الاطباء). بی توجه . بی التفات . سست انگار. ◄ بی ترس و بیم . (برهان قاطع). بی بیم . (انجمن آرا). بیباک . بی اندیشه . (آنندراج ). بیباک . بی پروا. بی ترس . دلیر.بهادر. (ناظم الاطباء). فارغ بال . بی اعتنا. بی هراس . بیباک . بی پروا. بی محابا. بدون خوف و رعب : جوان و شوخ و فراموشکار و ناپرواست زمان زمان ز من خسته اش که یاد دهد. امیرخسرو. هر دلی کو واله و حیران حسن یار شد از غم دنیا و دین آزاد و ناپروا بود. اسیری لاهیجی . ◄ سرآسیمه . (اسدی ) (اوبهی ) (معیار جمالی ). سرآسیمه . بی فراغت . بیطاقت . بی آرام . (برهان قاطع). بی طاقت . (انجمن آرا). آشفته . حیران . سرگشته . (ناظم الاطباء). سرآسیمه، مقابل پروا به معنی فراغت . (از معیار جمالی ). بی فراغت مشوش . مضطرب . بی قرار. بی آرام . بی تاب و توان : قمر ز قبضه ٔ شمشیر تست ناایمن زحل ز پیکر پیکان تست ناپروا. امیرمعزی . بود نقاش قضادر شجرت متواری بود فراش صبا در چمنت ناپروا. انوری . تا بخاک اندر آرام نگیری که سپهر همچنان در طلب خدمت تو ناپرواست . انوری . پرتو خورشید چون پیدا شود ذره ٔ سرگشته ناپروا خوش است . عطار. یاد باد آنکه رخت شمع طرب میافروخت وین دل سوخته پروانه ٔ ناپروا بود. حافظ. پناه ملک سلیمان شهنشه ایران که آسمان ز معالی اوست ناپروا. معیار جمالی . ◄ بی دانش . (برهان قاطع). بی اندیشه . بی فکر. (ناظم الاطباء). ◄ بدون قصد و اراده . ناتوان . سست . ◄ مشغول و همیشه در کار. (ناظم الاطباء).