ناچاری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ناچاری . (حامص مرکب ) بی چارگی . لاعلاجی . درماندگی . (ناظم الاطباء). اضطرار. اجبار. ناگزیری . چاره نداشتن . گزیر نداشتن . مجبور بودن . ◄ فقر. استیصال . - امثال : از ناچاری بوسه به دم خر زنند ؛ به حکم ضرورت تحمل هرگونه خواری می کنند. ناچاری را چه دیده ای ؛ گاه سختی مرد به هر ناخواستی تن دهد. (امثال و حکم ).