ناچار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ناچار. (ص مرکب، ق مرکب ) تفسیر لابد است یعنی چیزی که لازم و واجب بود و بی آن میسر نشود. (برهان قاطع) (آنندراج ). برخلاف میل و رغبت . لاعلاج . لابد. مجبور. بالضرورة. ناگزیر. واجب . لازم . (ناظم الاطباء). لابد. هر آینه . (حفان ). چیزی که لازم و بی آن میسر نشود(؟) (شمس اللغات ). بدون چاره و مجبور. (فرهنگ نظام ). بناچار. لامحاله . لاعلاج . جبراً. قسراً. ناگزیر. لاجرم . اضطراراً. بالضرورة. ضرورةً : اگر چه عذر بسی بودروزگار نبود چنانکه بود بناچار خویشتن بخشود. رودکی . برآرند در جنگ از تو دمار شوی کشته ناچار در کارزار. فردوسی . چنین گفت قیصر که اکنون سپاه فرستیم ناچار نزدیک شاه . فردوسی . به آغاز اگر کار خود ننگری به فرجام ناچارکیفر بری . فردوسی . چو خرج را بفزونتر ز دخل خویش کند ز زّر و سیم خزانه تهی شود ناچار. فرخی . اندر خوی او گر خللی بودی بی شک پنهان بنماندی و بگفتندی ناچار. فرخی . اگر این اخبار به مخالفان رسد... چه حشمت ماند و جز درد و شغل دل نیفزاید و ناچار انهی میبایست کرد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٩٤). اگر العیاذباﷲ میان ما مکاشفتی بپای شود ناچار خونها ریزند. (تاریخ بیهقی ). اگر آنچه فرمان دادیم بزودی آن را امضا نباشد و بتعلل و مدافعتی مشغول شده آید ناچار ما را بازباید گشت . (تاریخ بیهقی ). خدایگان جهان عزم کرد همسر جزم که جزم باید ناچار عزم را رهبر. امیر معزی . ناچار بشکند همه دعوی جاهلان در موضعی که در کف عیسی بود عصا. عبدالواسع جبلی . بجان شاه که در نگذرانی از امروز که نگذرم ز سر این صداع ناچار است . خاقانی . چو می باید شدن زین دیر ناچار نشاط از غم به و شادی ز تیمار. نظامی . گرت با من خوش آمد آشنائی تو خود ناچار دنبال من آئی . نظامی . افسوس که ناچار همی باید مرد در محنت و تیمار همی بایدمرد. عطار. گر شود پر شاخ همچون خارپشت شیر خواهد گاو را ناچار کشت . مولوی . ای پادشاه سایه ز درویش وا مگیر ناچار خوشه چین بود آنجا که خرمن است . سعدی . ناچار هر که دل بغم روی دوست داد کارش بهم برآمده باشد چو موی دوست . سعدی . دلا گر دوستی داری بناچار بباید بردنت جور هزاران . سعدی . هر کرا جان برضای دل یاریست گرو صبر بر ترک تمنای خودش ناچار است . وحشی . بدان کش کارفرمائی بود کار سراغ کار کن امریست ناچار. وحشی . به شهوت قرب جسمانی است ناچار ندارد عشق با این کارها کار. وحشی . چو غیرت دامنت ناچار بگرفت برغم گل نشاید خار بگرفت . وصال . بگفت اکنون کزین صحرا بناچار بباید بار بربستن به یکبار. وصال . از آن بشاهد و ساقی و باده و مطرب شدم دچار که گفتند چار و ناچار است . مجذوب علیشاه . ◄ عاجز. (غیاث اللغات ). بی چاره . (انجمن آرای ناصری ). بی چاره . درمانده . عاجز. پریشان . بی یارو یاور. بی نوا. بی کس . مفلس . گدا. فقیر. خوار. ذلیل .(ناظم الاطباء). رجوع به ناچاری شود.