ناکاج
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ناکاج . (ق مرکب ) بغتةً. مبدل ناگاه . (آنندراج ).به یک بار. ناگاه . بی وقت . (ناظم الاطباء) : زهی دولت که من دارم که دیدم چو تو ممدوح مکرم را به ناکاج . سوزنی . بی فکرت مداحی صدر تو همه عمر حاشا که زنم یک مژه را بر مژه ناکاج . سوزنی (از آنندراج ). رجوع به ناگاج و ناگاه شود. ◄ یکایک . (آنندراج ).