ناکام و کام
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ناکام و کام . [ م ُ ] (ترکیب عطفی، ق مرکب ) خواه و مخواه . (انجمن آرا). خواه و ناخواه . طوعاً او کرهاً : بر تو موکلند بدین راه، روز و شب بایدت بازداد به ناکام یا به کام . ناصرخسرو. بدان که هر چه بکشتی ز نیک و بد فردا ببایدت همه ناکام و کام پاک درود. ناصرخسرو. جهان پیر به ناکام و کام بنده ٔاوست که بکر بخت جوان جفت کام او زیبد. خاقانی . جهان کام و ناکام خواهی سپرد به خودکامگی پی چه باید فشرد. نظامی . دلم میجست و دانستم کز ایام زیانی دید خواهم کام و ناکام . نظامی . چو از خسروعنان پیچید بهرام به کام دشمنان شد کام و ناکام . نظامی .