ناکس
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ناکس . [ ک َ ] (ص مرکب ) بدسرشت . فرومایه . کمینه . دون . پست . خوار. ذلیل . (از ناظم الاطباء). دنی . (دهار) (منتهی الارب ). خسیس . (زمخشری ) (دهار). مردم فرومایه و بدجوهر. (آنندراج ). رذل . (ترجمان القرآن ) (منتهی الارب ). نالایق . نااهل . (غیاث ). جلف . (زمخشری ). زفت . (حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نخجوانی ). لئیم . (مجمل اللغة) (دهار) (تاج العروس ) (منتهی الارب ): ناکسان ؛ اوباش . (مهذب الاسماء). دنیع. دَنِع. دانی . مُدخَل . سقیط. دعرور. خوثع. صمصم . صنبور. قَهمَد. کُرَّز. کتیع. مُکَرَّز.اسلغ. خِنسِر. قِهطِم . مَلَطَّم . اَلکَد. حمنشر. لکیع. لَقیطَه . قابیاء. زُمَّح . زَنیم . قُصعُل . اَزیَب . قَرثَع. صعفوق . عَوَذ. عواذ. غُس ّ. غَنثَر یا غُنثَریا غُنثُر. مُغَربَل . عِکل یا عُکل . عِنقاش . اعقد. عَزِه . عِزهاة. عزهاء. عِنزِهو. عنزهوة. عُنزُهانی ّ.جفیس . جفیس . ذِم . رَثِع. نَبِر. نذل . نذیل . بَشِع. طغام . طمرس . طمل . جبس . جبوس . جبیس . شَرَط. جلنفع. وقب . لکوع . سفلةالناس . (از منتهی الارب ). رذل . بلایه . فرومایه . سفله . وضیع. رذیل . ارذل . نانجیب : گرچه نامردم است آن ناکس بشود سیر از او دلم ؟ برگس ! رودکی (؟) اگر این می به ابر اندر به چنگال عقابستی از او تا ناکسان هرگز نخوردندی صوابستی . رودکی . اگر نه همه کار تو باژگونه چرا آنکه ناکس تر او را نوازی . مصعبی . که رستم کک دزد ناکس گرفت شد آن پهلوان زآن دلیری شگفت . فردوسی . اندر این شهر بسی ناکس برخاسته اند همه خرطبع و همه احمق و بی دانش و دند. لبیبی . به دست خود گلوی خود بریدن به از بیغاره ٔ ناکس شنیدن . فخرالدین اسعد. در او رنج باید کشیدن بسی جفا بردن از دست هر ناکسی . اسدی . ناکس به تو جز محنت و خواری نرساند گر تو به مثل بر فلک ماه رسانیش . ناصرخسرو. گر شرمت است از آنکه پی ناکسی روی پرهیز کن ز ناکس و با او مکش زمام . ناصرخسرو. نگوید کس که ناکس جز به چاه است اگرچه برشود ناکس به کیوان . ناصرخسرو. راز از همه ناکسان نهان بایدداشت و اسرار، نهان ز ابلهان باید داشت . خیام . ما را چه از آنکه ناکسی بد گوید وآن عیب که در ماست یکی صد گوید. خیام . که نکرده ست خس وفا با کس سگ به گاه وفا به از ناکس . سنائی . زآنکه ناکس ز دد بتر باشد راست خواهی ز بد بتر باشد. سنائی . در پای سفلگان نپراکنده ام گهر وز دست ناکسان نپذیرفته ام عطا. عبدالواسع جبلی . شه را غلطی سخت عظیم افتاده ست در حق کسی که او ز ناکس زاده ست . سوزنی . مرا از شکستن چنان عار ناید که از ناکسان خواستن مومیائی . عمادی غزنوی . مشکن از طعن ناکسان که سگان جز شناعت به روی کس نکنند. خاقانی . همت من عیار ناکس و کس دید چون بر محک ّ معنی زد. خاقانی . نکرد با من از این ناکسان کس احسانی کز آن سپس نه به چشم هوان به من نگریست . خاقانی . دوست بود مرهم راحت رسان گرنه، رها کن سخن ناکسان . نظامی . پائین طلب خسان چه باشی دست خوش ناکسان چه باشی . نظامی . سگ صلح کند به استخوانی ناکس نکند وفا به جانی . نظامی . شمشیر نیک ز آهن بد چون کند کسی ناکس به تربیت نشود ای حکیم کس . سعدی . توان کرد با ناکسان بدرگی ولیکن نیاید ز مردم سگی . سعدی . کسی کو تکبر کند با کسان به خواری شود کمتر از ناکسان . سعدی . هر زر که دشمنی دهد و گل که ناکسی آن زر چو خاک بفکن و آن گل چو خار دار. اوحدی . جهد کن تا چو ناکس اوباش نکنی سرّ مملکت را فاش . اوحدی . ناکس تر از او کس نبود در عالم کز دوست بجز دوست مرادی خواهد. جامی . این ناکسان که فخر به اجداد میکنند چون سگ به استخوان دل خود شاد میکنند. صائب . ◄ مرد سبک مایه . مردی که شخصیت نداشته باشد و کسی نباشد. بی قدر. حقیر. بی لیاقت . (ناظم الاطباء). که کسی نیست . که شخص مهم باارزشی نیست . که مهم و معتبر و داخل آدم نیست : عشق تو مست جاودانم کرد ناکس جمله ٔ جهانم کرد. عطار. رسد اگر ز تو بر ناکسی چو من ستمی بر این شکسته ستم نیست بر ستم ستم است . طالب . - ناکس شمردن کسی را ؛ استفسال . (از زوزنی ). به کس نداشتن او را. کسی نشمردن او را. اعتنا بدو نکردن . ◄ آنکه مردی ندارد و خصی و بی خایه است . ◄ مکار. حقه باز. گربز. محتال . ناقلا. حقه . رند. ◄ ترسو. جبان . ترسان . هراسان . ◄ طمعکار. حریص . آزمند. بخیل . ◄ ناخلف . ◄ بی غیرت . بی آبرو. (از ناظم الاطباء). نامردم . دشنام گونه ای است : سیاوش چو بشنید گفتار اوی بدو گفت کای ناکس زشتخوی . فردوسی . بدو گفت کای ناکس بی خرد ترا مردم از مردمان نشمرد. فردوسی . بدو گفت کای ناکس بی هنر چرا کردی این بوم زیر و زبر. فردوسی . ای ناکس و نفایه تن من در این جهان همسایه ای نبود کس از تو بترمرا. ناصرخسرو. منه دل بر جهان کاین سرد ناکس وفاداری نخواهد کرد با کس . نظامی . آشنایان ره عشق گَرَم خون بخورند ناکسم گر به شکایت برِ بیگانه روم . حافظ. کار عالم گر همه آزار من باشد کلیم ناکسم ناکس اگر کاری به کس باشد مرا. کلیم .
ناکس . [ ک ِ ] (ع ص ) سر فروفکنده . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). آنکه سر از خواری فروافکند. (از معجم متن اللغة). الرجل المطاطی ٔ رأسه . (اقرب الموارد) (المنجد). نگونسار. (غیاث اللغات ). ج، نواکس .
ناکس . (اِخ ) جان . کشیش و مصلح دینی و مورخ بزرگ اسکاتلندی است . وی طرفدار تجدد مذهبی بود و او را با کالون مباحثاتی بوده است . تولد وی در حدود ١٥٠٥ م . و وفاتش به سال ١٥٧٢ بوده است .